ما بين شمال و مشرق حركت شد . در كتابها شش ميل نوشتهاند ولى بهنظر من نيامد . وقتى كه به مسجد شجره رسيديم كه ميقات اهل مدينه است حجاج را روانه كردم . به شيخ سليمان رئيس الجمالين گفتم : « مىخواهم آنجا بروم نماز بخوانم . » مرحبا مرحبا گفته مشايخ همراه من آمدند . مسجد شجره را الان اعراب بئر على مىگويند . در آن مكان چند چاه كندهاند كه حجاج در اينجا غسل كرده محرم مىشوند . خود مسجد شجره چهار ديوار مختصرى دارد كه يك طرف طاق دارد و در آنجا حديثى نوشتهاند ، از صحيح بخارى است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مسجد شجره نماز خوانده است .
القصه آنجا نماز خوانده خواستم تا مدينهء منوره پياده بروم شيخ سليمان راضى نشد كه راه دور است به تاريكى شب مىافتيم احتياط دارد . جمل خود را آورد و به اصرار مرا سوار كرد و خود پياده جلو افتاد . تا امروز شترسوارى نكرده بودم ، شعر عرب به يادم آمد ، « اعددت للحدثان سابغة و عداء علندى » . قدرى راه كه رفتم آثار قلعهء قديم و ديوار عظيم بود كه گفتند قبل از مدينه آنجا قلعه بوده است كه يهودىها ساخته بودند . آنچه از كتاب خلاصه الوفاء بر من معلوم شده قصور العقيق ، همين مكان است كه حصون العقيق نيز مىگويند . به قدر نيم فرسخ يا زيادتر راه رفتيم . از مدرج كه بالا آمديم ميلهاى گنبد مطهر نمايان بود . پياده شده پياده رفتيم .
زيارتنامهء مختصرى خوانده و از اشعار خود چند بيتى كه در عرض راه در مقالهء احمديه گفته بودم خواندم . در اين بين احمد بيك قايممقام مدينه ، مابينباشى و سواران به استقبال آمده بودند ، اسبى هم آورده بودند هرچه اصرار كردند سوار شوم گفتم ، بايد تا شهر پياده بروم آنها هم ناچار شده همراهى كردند . بعد قايممقام گفت : « يك فوج طابور به استقبال آمده و چادرى براى استراحت شما در خارج شهر مدينه زدهاند و دو عراده توپ هم به استقبال آوردهاند كه شليك كنند . »
گفتم : « ابدا اذن نمىدهم كه توپ اندازند كه پيغمبر را از آمدن خود اعلام بكنم . اگر او را عالم ما كان و ما يكون مىدانم . البته دانسته است كه يكى از سگان آستان به زيارت اين مكان آمده است اگر ممكن بود « سحبا على الوجه او مشيا على الرأس » مىرفتم . سرباز هم به استقبال آمده خوب است ولى غدغن بكنيد كه بالابان و شيپور سلام هم نزنند . همان پيشفنگ كافى است . »
از پهلوى طاپور گذشته احوالپرسى كردم . از توپچىها نيز احوالپرسى كردم و در چادر خارج شهر براى خستگى به قدر ده دقيقه نشستيم . آقا سيد حسن پسر آقا سيد مصطفى هم به استقبال آمده بود كه حالا دليل حجاج عجم او است و سيد صلاح را معزول كرده است . وقت برخواستن كه قدرى راه رفته بوديم ملاباشى قرآن مرا آورد كه از بغل شما افتاده و شخصى پيدا كرده است . هرچه فكر كردم كه اين چهطور از جيب بغل افتاده است و اگر جيب پاره باشد بايد ساعت هم افتاده باشد . مظنه وقتى كه گنبد مطهر پيدا شد به خاك افتادم از جيب من افتاده است بارى به فال نيك گرفتم كه كلام ملك علّام در ورود مدينه السلام پيدا شد .
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص١٣٨