جمازهسوار قراول پيش و پس باشند كه به قاعده بروند . آدمها را كه معلوم كرديم حسنعلى ، فراش صندوقدار گفت كه افراسياب بيك مفقود شده . پيادههاى قافله و فراشها را به هرطرف فرستادم ، خبرى نشد ناچار پياده شده كه نماز بخوانم . دهباشى اصغر را با يك نفر عسكر جمازهسوار نزد شيخ ابراهيم به شهر فرستادم . رفتن و آمدن او به قدر يك ساعت طول كشيد .
مشاراليه در جواب نوشته بود : « در تمام شهر آدم فرستادم كه ندا كنند ، اگر امشب پيدا نشد فردا او را مىفرستم . » من متقاعد نشده به صالح آقاى يوزباشى جمازهسواران گفتم : « حيا ام ميتا خبر او را مىخواهم . » يك نفر را آورد كه از پيش برود شايد با شترهاى خالى عربها رفته باشد يك ليره گرفت و به قدر ده دقيقه نكشيد رفت و خبر آورد . نردبان را آورد كه افراسياب بيك مأيوس شده از ترس با شتردارهاى عرب رفته است وقتى كه خبر او را آورد از شب چهار ساعت رفته بود كه راه افتاديم . نه ساعت از شب گذشته وارد به محطهء مسهلى شديم كه محل عسكر جمازهسوار است . آب چاه دارد ، آب باران هم جمع مىشود . در عرض راه شخصى را ديدم كه سوار خر است ، همراه شترسوارها مىآيد . احوال او را پرسيدم ، معلوم شد حاجى حسن تهرانى است كه هرسال حجه مىگيرد و امسال هم يك صد و ده تومان گرفته به نيابت مرحوم محسن ميرزاى ميرآخور آمده است . آدمها گفتند از انزلى تا اينجا همراه است و جزو عمله شما است و اين خر را در ينبع خريده است كه كرايهء گزاف شتر ندهد و خر را هم به قيمت گزاف در مدينه مىفروشد . زبان عربى هم به قدر ضرورت ياد گرفته است . حاجى پشت سر شقدوف در سوارى مخاطب ليل بود . در منزل حاطب خيل سبحان الله چند روز قبل يك صد و شصت ميل راه را با واپور آتشى در پنج ساعت آمديم و امشب ده ميل را در پنج ساعت طى كرديم . در صحراى صاف بجز درخت مغيلان چيز ديگر نبود . از دور آتش اعراب باديه بهنظر مىآمد . عربها گفتند هندوانهء ديم مىكارند . در منزل مسهلى كوه رضوى در طرف شمال به فاصلهء يك فرسخ يا زيادتر معلوم بود . اين كوه رضوى همان است كه طايفهء كيسانيه 82 بر آن اعتقاد دارند كه محمد بن الحنفيه در آنجا غيبت كرده است و او را امام مىدانند چنانچه « كثيرعزه » 83 گفته است :
الا ان الائمة من قريش * ولاة الحق اربعة سواء
على و الثلاثه من بينه * هم الأسباط ليس بهم خفاء
فسبط سبط ايمان و بر * و سبط غيبته كربلاء
و سبط لا يذوق الموت حتى * يقود الخيل يقدمه اللواء
يغيب فلا يرى فيهم زمانا * به رضوى عنده عسل و ماء
در وفيات الاعيان در احوال محمد بن الحنيفه تفصيل رضوى مسطور است ، « و قال رضوى جبل جهينه و هو فى عمل ينبع »
القصه ، وقت صبح كه به نماز برخواستم نسيم سرد مىوزيد . به مبروك گفتم قدرى در آفتابگردان آتش بكند كه من برخيزم . وقتى كه خبردار شدم ، اطراف آتش را اعراب گرفته