نشستهاند و مىگويند « البرد شديد » ، با هزار زحمت آنها را برخيزاندم . در اين اثنا شيخ ربيع ملعون كه يكى از كفيلهاى ما است از ينبع آمد كه بايد حركت كرد . از دستهء ساعت سه ساعت و نيمگذشته بر شقدوف شتران لوكسوار شده با قوم صعلوك راه افتاديم . آن صحراى بىآب و علف را در گرماى روز طى كرديم . هرقدر به نهار و نماز خواستيم پياده شويم شيخ ربيع التماس مىكرد كه قدرى هم راه برويم . خوف از اعراب باديه داشت تا ، نزديك غروب شد من حكما گفتم شتران را خوابانده پائين بيايند كه نماز بخوانيم ، خود اعراب كه نماز نمىخوانند .
بعد از طى مسافت هشت ساعت خسته و مانده نيم ساعت به غروب مانده بود در كنار دامنهء كوهى به نماز پياده شديم . غذائى خورديم ، نماز مغرب را هم خوانده سوار شديم . جلو قافله كه داغستانى و اهل قرم و غيره بودند نفهميده حركت كرده بودند . از آنجا داخل جبال نصع شديم .
بعضىجا طريق در ميان دو كوه و بعضى جا سنگلاخ و كوه نزديك بود . تا ساعت نه از شب رفته وارد بئر ابراهيم شديم و معلوم شد كه مشايخ هريكى به جائى رفته و قافله با شتردار خود هريكى به راهى رفته و شيخ ربيع ملعون هم بر روى باريكى از شترها خوابيده است و پسرش فهد متصل به قافله مىگويد : « تحرسون تحرسون فى الطريق حرامى » اين همه زحمت كشيدند كه از شر حرامى محفوظ باشند ، يك شقدوف منحوس را از ينبع تا مدينهء منوره ده ليرهء مجيدى و ده تومان هم قيمت شقدوف گرفتند كه حرامى نباشد باز مردم به زحمت افتادند . آخر به ضرب مشت دهباشى ، اصغر شيخ ربيع را بيدار كردند .
در بئر ابراهيم بىرضاى او از شتر پياده شديم ، هركه از قافله به قضاى حاجت بيرون مىرفت . متصل آن منافق مىگفت : « سارق سارق » . حالى ، شب گذشته از گرسنگى و بىخوابى و وحشت بر قافله گذشت كه نمىتوان نوشت . همه پيش من مىآمدند و چنان مىدانستند كه من در آن صفحات رياستى داشتهام يا سياحتى .
حركت از مسهلى تا ورود به بئر ابراهيم هفده ساعت كشيد كه در روى شتر بوديم . حركت شقدوف نه روده و جگر گذاشته نه گرده و كمر . از اين جماعت شريرتر و بىقاعدهتر و بىرحمتر و دروغگوتر طايفهاى نمىشود « صدق الله العلى العظيم » ، « الأعراب اشد كفرا و نفاقا اجدرا لا يعملو حدود ما انزل الله على رسوله و الله عليم حكيم . » كدام امت پيغمبر اولاد رسول خدا را كشتند كه اين قوم بضعه بتول را شهيد كردند ، الحمد لله در آن جمع سترگ يك نفر از عجم و ترك نبود و الحمد الله در نزد حضرت رسول از اين فقره روسفيد خواهيم بود . علاوهبر آن « آمنا به و لم نره »
القصه ، اگر مهتاب شب نبود قطعا خرجينها بريده مىشد و مالها دزديده . اگر از اين صحراى بىآب و علف و از اين قوم جلف ناخلف خلاص مىشديم كمال فضل الهى بود . به قول حكماى هند ، جنم اين شيخ ربيع به نظر من جنم سنان ابن انس مىآيد . مرد فظ غليظ القلب است كه خودش خوابيد و فهد پسر بزرگ خود را سوار شتر كرد و پسر كوچك خود را
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 132
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص١٣٢