تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠

روز يكشنبه سيزدهم ذى القعده :

وقايع ديشب خالى از تاريكى نيست . اولا شيخ براى ما اسب خودش را حاضر كرد تا بيرون شهر سوار شويم ، گفتم شقدوف‌ها ، بارها و شترسواران و در خارج شهر معطل بشوند تا من بيايم . تا كاغذهاى ضمانت‌نامه و وجه كرايهء اعراب را شيخ مهر كرد داد قدرى طول كشيد . شقدوف‌ها در خارج شهر معطل من بودند . از ميان شهر كه گذشتيم عسكر جمازه‌سوار با طبل و علم همراه بودند . ديدم يك شقدوف شكسته ، افتاده حملش ريخته و جملش گريخته . يك نفر فارسى زبان داد كشيد كه اى شاهزاده به فرياد ما برس . اسب را راندم . پرسيدم كه كى هستى ؟ گفت : والدهء محمد ميرزا است كه از شقدوف افتاده ، شتر در اول منزل ما را رمانده و خودش وامانده است و محمد ميرزا هم پيش رفته است . » به شيخ زارع پسر شيخ ابراهيم كه همراه ما بود گفتم : « تا اين شتر باز نشود من از اين‌جا حركت نمىكنم . » معقوليت كرد فورا پياده شد عرب‌ها آمدند به هزار زحمت بار كردند . سوارى شقدوف بىنردبان خيلى مشگل است ، به مرارت زن‌ها را سوار كرده به جلو انداختم كه بيرون شهر به قافله برسند . در اين اثنا خبر آوردند كه در بيرون شهر شتر ميرزا اسمعيل ، پايش لغزيد ، ميرزا اسمعيل افتاد ، شقدوف شكست ، شتر مرد و عرب‌ها جان شتر درنرفته ، فورا پاره‌پاره كردند . من از اسب پياده شدم كه سوار شقدوف بشوم . حركت شقدوف و شتر مايهء وحشت من شد . از على افندى كه از اهل سليمانيه و فارسى خوب مىدانست و در نزد شيخ ابراهيم قايم‌مقام است و قواس ما بود پرسيدم : « يك نفر آدم پياده مىشود كه سواى جمال همراه شقدوف من پياده تا مدينه بيايد ؟ » گفت : « در اين‌وقت شب مشكل است اگر روز مىگفتيد پيدا مىكردم كه تا مدينه اجير بشود . » در اين بين يك نفر از تماشاچى اهل شهر گفت : « من مىآيم . » گفتم : « كيست ؟ » معلوم كرد كه از اهل ينبع است و اسمش بكر است . گفت : « شصت فرنك مىگيرم . » گفتم : « سهل است . به شرطى كه كار او اين باشد كه از كنار شقدوف دور نشود كه به هر طرف كه ميل كند بگيرد . » گفت : « قدرى پول بدهيد . » ده فرنك گرفت و رفت . همه گفتند ديگر نخواهد آمد . بعد از نيم ساعت در آن تاريكى پيدا شد . رخت سفر پوشيده آمد . تا مدينهء منوره اين‌طور كه گفته بود خدمت كرد . مىگفت : « از فقر تابه‌حال به زيارت نرفته بودم . اين را وسيلهء خير دانستم . اگر مادرم اذن مىداد تا مكه مىآمدم . » در اين حيص و بيص افراسياب بيك صندوق‌دار ، كه همكجاوهء ملاباشى بود نردبان را برداشته كه برود با ملاباشى سوار شود ، در ميان آن جمعيت ملاباشى را گم كرده و ملاباشى پياده در جلو قافله مىرفت ، و افراسياب بيك نردبان به دوش و كتابچه حساب در دست از راه ديگر رفته . تا به قدر يك ميدان كه از ينبع دور شديم من ايستادم كه اهل قافله جمع شوند و عسكر
سفرنامه فرهاد ميرزا ( فارسى ) — صفحة 130 | غلام رضا طباطبايى مجد / فرهاد ميرزا