هركسى از ظن خود شد يار من * از درون من نَجُست اسرار من
اين اهرام نيز در دامنهء كوههاى كوچك واقع شده است . طرف شرقى مصر كوه مقطم است و طرف غربى اين تپه و ماهور ، اهرام است و بينهما كه تقريبا دو فرسخ است همه زمين زراعت است ، در پهلوى اهرام به فاصلهء صد ذرع اراضى است كه آب در او افتاده است و اين خيابان [ كه ] خديو تا پاى اهرام كشيده و از زمين خيلى بلندتر است در ميان اين گل و لجن است .
اگر اين خيابان نبود رفتن به آنجا در بهار و زمستان خيلى صعوبت داشت . شهر فرعون در جنوبى اهرام به فاصلهء دو ساعت راه واقع شده است . نيل از شرقى شهر فرعون مىگذشته و اكنون از غربى شهر مصر مىگذرد . اين شعبهء كوه كه در طرف اهرام است به فاصلهء يك فرسخ كه پايينتر مىرود قطع مىشود و تا دريا ديگر صحرا است .
وقتى كه در اهرام به عمارت خديو براى صرف نهار برگشتم محمد ميرزا را ديدم كه دهباشى در شهر [ او را ] پيدا كرده [ و ] به عمارت نزهت آورده است . به يكى از درشكهها - كه براى عملهجات حاضر كرده تا هروقت به شهر بروند معطل نباشند - او را سوار كرده با قراول به اهرام فرستاده است . معلوم شد كه ديشب از اسكندريه آمده است . گفتم : « ديدن اهرام بهتر از خوردن طعام است . » [ و ] به حسن پاشا گفتم : « چهار نفر عرب به دست او [ بده ] كه در صعود و نزول و عروج و خروج همراه او باشند . »
[ محمد ميرزا ] سالها در دار الفنون زحمت كشيده . وقت مراجعت انشاء الله از افادات هندسى ارمغانى ببرد . در اين اثنا ميرآخور ، يك عدد از صورتهاى « انتيكا » - يا از كاشى است يا از سفال ريخته است - از عربى خريده آورده بود . على محمد خان قجر آقا گفت : « دو سه عدد ديگر عربى داشت ، خواست به من بفروشد من نخريدم . »
گفتم : « عجب احمقى . چرا نياوردى كه براى تهران بخرم ؟ »
و گفتم : « برو به حسن پاشا بگو از آن عربها بخواهد بياورند . هرقدر بفروشند پول او را بده . »
وقتى كه حسن پاشا گفت ، عربها ترسيدند و بهكلى حاشا كردند . حسن پاشا آمد گفت :
« اينها و اين اراضى مال مير است ، يعنى مال خديو است . در دست هركه گرفته شود مقصر است . بايد هركه هرچه پيدا بكند تسليم مال ميرى بكند . »
بعدازظهر باز به تماشاى اطراف هرمان بزرگ رفتيم كه قاعدهء او را ذرع كنند . حسن پاشا [ چون ] پيرمرد بود در عمارت ماند . اعراب كه آمدند به آنها گفتم : « اگر از اين صورتها داريد ، بدهيد ، فرنك « 1 » بگيريد . »
يكى گفت : « اخاف »
گفتم : « لا تخف انك من الامنين »
ميرزا رضى خان و يس قونسول اسكندريه از بغل او پنج عدد درآورد . پنج فرنك دادم .
هامش
( 1 ) فرانك