كه رسيدم ديدم اينطور است و بادى سخت مىوزد و غبارى زياد مىريزد ؛ گفتم خانه [ اى ] آنجاها به دست بياورند ، به دست نيامد . لابدا در چاپارخانه منزل نمودم .
دوشنبه بيست و پنجم ، ميرزا داود صدر [ از وضع منزل ما ] اطلاع به هم رسانيده با حاجى رستم نامى آمد و به اصرار فدوى را به خانهء حاجى مشار اليه كه اتصال به دروازه دارد بردند .
آن روز آقا محمد شريف - برادر مرحوم آقا يوسف - و ميرزا محمد حسين ، پسر آن مرحوم ، آمدند [ و ] اصرار كردند كه در اين نزديكى باغچه [ اى ] داريم ، آنجا بياييد . قبول ننمودم . شب را وعده خواستند ؛ ديدم بىچارهها در آن شهر مظلومند و مرحوم آقا يوسف نوكر خوب ديوان اعلى بوده است ، لهذا قبول كردم و مقارن غروب به باغچهء آنها رفتم . شام را خورده ، بعد به منزل آمدم .
اما همدان شهرى پرسبز و آباد است ، ولى مردمى درشتخو دارد . نواب اشرف و الا عبد الصمد ميرزا كه حاكم آنجا است ، جاى خود دارد ؛ ولى كارگزار كافى بااستخوان ندارند .
ميرزا رضاى وزير مردى بىاستخوان و بىنظم است . الواط شهر جرى شدهاند . خصوصا در مقدمهء قتل آقا يوسف - كه به اغماض گذرانيدهاند - مردم كمال جرئت و جسارت به هم رسانيدهاند . با هركس حرفى مىزنند مىگويند « مثل آقا يوسفت مىكنم » ، يا « آقا يوسف را كشتند چه شد ؟ » خارج شهر هم كه در كفايت خوانين قراگزلو است بسيار بىنظم است و بيشتر بىنظمى از حسين خان است كه به عداوت لطف على خان مىكند . در شهر شبى نيست كه دزدى نشود . كلانتر آن شهر ميرزا ابو الحسن نامى است ، در امور ولايتى استقلال به هم رسانيده . آنچه از حالت او معلوم شد ، حالت او در همدان حالت ميرزا عبد الحسين است در اصفهان - كه مىخواهد به زور لوطىگرى ولايت را تصاحب نمايد - و حال آنكه لعنتنامه شده كه او را دخيل معاملات نكنند ؛ حال حكومت به اقتدار دارد به اوباشى و لوطىگرى تسلط يافته است .
خلاصه در باب راهها ، چون معلوم شد راه متعارف ناخوشى هست ، بنا را به استخاره نهاديم . راه فرقان نيكو آمد و اين فقره به اصرار ميرزا داود شد . از جانب سركار و الا اظهار التفاتى كه نسبت به فدوى شد ، روز دوم چند كله قند التفات فرمود و رقعه مرقوم داشته بودند كه چرا اينجا پياده نشدى ؟ حال عصر بياييد من شما را ببينم ؛ و چرا در چاپارخانه منزل كرديد ؟ در جواب عرض كردم چون خيال توقف نبود و نيست ، منزل چاپارخانه ضرر نداشت و چون مزاجا بسيار بدحالم استدعاى عفو دارم و نواب و الا خسرو ميرزا چند كله قند فرستاده بودند و گله كرده بودند چرا اينجا كه خانهء خودتان است منزل ننموديد . او را هم جوابى نوشتم .
سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: عليرضا عضد الملك
ص٢٠٧