دوشنبه هجدهم در بيستون از خواب برخاستم ، قولنج شديدى عارض شد و خبر آوردند حاجى ميرزا رحيم به شدت افتاده ، هوش ندارد ؛ دوايى هم كه به كار آيد همراه نبود . فورا آدمى روانهء كرمانشاهان نمودم كه دوا بياورد . از ميرزا على و ميرزا موسى هم حين حركت از شهر نوكرى على آقا نام ، بعضى اسباب برداشته ، فرار كرده بود . نوشته [ اى ] در اين خصوص از فدوى براى نواب و الا گرفته ، آدم مخصوص فرستادند . ناچار به جهت معالجهء خود و حاجى ، شب سهشنبه نوزدهم 27 و شب چهارشنبه بيستم 28 [ ربيع الثانى ] را در آنجا توقف نموده ؛ شب پنجشنبه بيست و يكم از آنجا به عزم صحنه روانه شدم .
در رباط بيستون غلام سياهى ديدم ؛ گفتند از ميرزايى است شيرازى كه به جهت امور لشكرى مأمور كرمانشاه بوده ؛ اين غلام را با يك اسب و نوكر ديگر روانهء طهران نموده ، كه خود از عقب بيايد و خودش هم در آقبلاغ رسيد .
خلاصهء وضع بيستون در روزنامهء ذهاب عرض شده ، حاجت [ به ] تكرار نيست . شب پنجشنبه ، بعد از شام ، از آنجا روانه شده ؛ دو ساعت به صبح مانده ، در آب باريك پياده شده ؛ خوابيدم و ايام توقف بيستون ، روز اول را عين على خان نامى - آدم سركار عماد الدوله - مهمانى نمود و خواست روزهاى بعد را هم بدهد ، قبول نكردم .
پنجشنبه بيست و يكم نماز صبح را در جلگهء آب باريك خوانده ، سوار شديم . دو ساعت از آفتاب برآمده ، وارد صحنه گرديده - در باغى خوش كه انهار و اشجار متعدد داشت ، در سر چمنى فرودآمديم . آدم نواب عماد الدوله استقبال و شرايط مهماندارى از قربانى و مخارج به عمل آورد و بر شرمسارى اين خانهزاد آستان همايون - از تلطّفهاى نواب معظم اليه - افزود . بعد از ورود ، فرستادم برّه آوردند و قرار داديم از هرگونه مطبوخ كه از بره ممدوح است ، حضورا بسازيم . آبگوشت را ميرزا على مباشر شد و كباب را خود ساختم و جگر دنبه را آقا حسين قمى . تا وقت ظهر زحمت كشيديم . آن وقت هم هيچ يك مأكول نبود .
آبگوشت نپخت ، كباب سوخت ، جگر دنبه قهوه شد . تا يك ساعت و نيمى آنجا بوديم .
بعد از شام به عزم كنگاور سوار شديم . قريب صبح كنار رودخانهء كبوتر لانه رسيديم .
جمعه بيست و دوم [ ربيع الثانى ] كنار رودخانهء مذكور نماز خوانده ، بعد از چاى سوار شديم . حاجى محمد على خان و زين العابدين خان و ساير خوانين افشار به استقبال رسيدند . دو ساعت از طلوع آفتاب برآمده ، وارد باغ كه در جزو عمارات خوانين است شديم . شيرينى و شربت و چاى نهاده بودند . آن روز و آن شب مهمان حاجى محمد على خان بوديم و نيمه شب از آنجا به عزم اسدآباد روانه شديم . ميرزا على و ميرزا موسى از آنجا به راه آشتيان رفتند .
سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: عليرضا عضد الملك
ص٢٠٥