در گوش كوه قصهء گرزش كه گفته دوش ؟ * كامروز با دمى بردش همچنان غبار
در بيشه شير بيند اگر مار رمح 21 او * از بيم پوست افكند از تن بسان مار
گردون ز خادمان درش ، گر كند قبول * انجم شمارهء سپهش ، گر كند شمار
از خسروان دهر فزونتر به قدر و جاه * از پردلان عهد قوىتر به گير و دار
ماند هزار سحبان 22 هرگه كند سخن * ماند هزار رستم هرگه شود سوار
اى خسروى كه روز نبرد تو آسمان * لرزد ز بيم و بانگ برآرد به زينهار
گويد كه خسروا ملكا جز براى تو * هرگز نكردهايم من و اختران مدار
تيغت كليد فتح و ظفر ساخته خداى * دشمن چه سود گر كند از آسمان حصار
خصمت اگر ز كوه بپوشد به تن زره * تير زره شكاف تو از وى كند گذار
تيغت ز كاسهء سر و تير تو از جگر * اين مسته 23 شام مىخورد آن طعمه در ناهار
از عكس خون خصم شود تيغ تو به رزم * گه شكل برق لا مع و گه رنگ روى نار
جويند افتخار شهان از نگين و تاج * تاج و نگين ز شخص تو جويند افتخار
از صدهزار مردى تو شمه [ اى ] بود * فتح هرّى 24 و كابلوار كنج و قندهار
دشتى كه لشكر تو كند رزم روز كين * بعد از هزار سال كه در وى كنى گذار
سرها بريده بينى و تنهاى چاكچاك * خود شكسته يا بى و خفتان پارپار
در جوى و جويبار زند موج جاى آب * خونى كه ريختند ز شمشير آبدار
اى خسروى كه هست به ترويج دين و ملك * دستت چو دست حيدر و تيغت چو ذو الفقار
بنشين به تخت جم بستان تاج از شهان * تا مهر و ماه را بود اين آسمان مدار
كن از خلوص چادره معصوم پاك ( ص ) را * ايوان و صحن و گنبدشان زرخوش عيار
خلاصه از آنجا به پاى طاق آمده ، حاجى ميرزا رحيم از شوق آب صاف چاى را تا آن وقت نگاه داشته و تدارك بره پلوى نموده بود . ناهار را خورديم و در سايهء بيد و كنار نهر استراحت كرديم . در سر ناهار ، آدم ملك نياز خان دوغ و ماست و بره آورد و هنگام حركت از قصر يك نفر سلطان از فوج ملك نياز خان همراه آمد . آنجا يك طاقه شال كرمانى داده مرخصش كردم .
امّا حاجى ميرزا رحيم در اين سفر از ناخوشىهاى متعدد صدمهء زياد خورد . در كربلاى معلّى - هنگامى كه هنگامهء طاعون برپا بود - خيارك برآورد ، خواست با قاشق داغ نمايد ، سوخت و تا طهران گرفتار بود و پالكى سوار مىشد . به علاوه مدتى لرز كرد . الحق آدمى نجيب و معقول و باادب است . شايستگى هرگونه خدمت دارد ؛ به راستى و صداقت مفطور و مجبول است . البته تا چنين نباشد قابل چاكرى و جاننثارى آستان كيواننشان همايون نخواهد شد . زياده از اينكه هست قابليت و استعداد رجوع خدمات و استحقاق شمول مراحم و عواطف دارد . خصوصا حالا كه از خدمت دعاگوئى فارغ گرديده است .