بفرستم پيدا كنند . چون خالى از بدنامى نبود ، گفتم از مال خود من كه نبردهاند ، گويا از شخص زوّارى است كه جلو افتاده بود و با بنه و آدمهاى من فاصله به هم رسانيده ، مىگويم تحقيق كنند [ كه ] چه بردهاند و به شما اطلاع مىدهند . خلاصه مدير رفته و جناب سيد به حال آمد . شام را هم يك ساعتى [ از ] شب [ گذشته ] آنجا خورديم و به غزل رباط عزيمت نموديم .
آن روز كه در شهروان بوديم ، ميرزا محمد حسين ميان آبادى رفته بود . شخصى را محمود آقا نام ، ديده بود كه از اعزّه آنجا است و دعوى درويشى و تشيّع مىنموده . اين غزل تركى از او است :
عشق اولوب روز ازلدن بادهء پيمانهمز * عالمى غوغايه سالميش 14 نعرهء مستانهمز
مطلع هر ذرّهدن تابان اولوب اول آفتاب * عشق چشمنده 15 تماشا ايلر ز جانانهمز
عالمه جاندن شراب و صلدن مست اولمشز * سرّ وحدت در هميشه بادهء ميخانهمز
مظهر نور جمالين 16 قبله در عاشقلره * اول جمالون 17 پرتوندن كعبه در بتخانهمز
رند رسواى قلندر مشرب اولدوخ عشقدن * عالمى باشدن باشد دوتمش بيزيم 18 افسانهمز
دام زلفن دانهء خالين اولوب زنجيرمز * يوقسا يوقدور عالمه دنياده آب و دانهمز
نيچه ايلّردركه « خالص » هجرده ظلمتده در * شمدى فيض و صلدن روشن اولوب كاشانهمز 19
خلاصه بعد از شام ، جناب آقا سيد اسد اللّه را به پالكى سوار نموده ، همراه حاجى ميرزا رحيم هم نهالين شدند و جلو رفتند . چون آن راه اوّل جداول و انهار و بعد دو سه فرسنگ از ميان دره كوره راهى تنگ و سنگ است و از دله دزد هم احتياط هست ، لهذا بنه را بر خلاف شب قبل ، جمع و زوّار را متفق روانه نموده و چند سوار از جلو فرستاده ، خود از عقب رفتم . در ميان دره بار مىافتاد . مىايستادم ، راه مىانداختم ، و يا خود به زوّار مىرساندم ؛ تا آنكه از دره برآمديم و به جلگه افتاديم . [ در ] نيم فرسنگى غزل رباط صبح طالع شد .