تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
چهارشنبه ششم [ ربيع الثانى ] ، نماز را در نيم فرسنگى منزل خوانده ، سيد و حاجى را از پالكى به زير آورده ، چاى خورديم و سوار شديم . اين فدوى از كنار راه رفته ، چند هوبره 20 نشسته بودند ، يكى را شكار نموده ، يك ساعت از روز برآمده ، وارد غزل رباط شدم . مرحوم نايب الاياله آن‌جا خانه و باغى دارد كه ايام تابستان آن‌جا مىرفته و حال متعلق به سيف الملوك ميرزا است . خضّير كه از جانب كارپردازخانه آن‌جا هست ، آن خانه را جهت منزل مشخص كرده و بنه را افكنده بود و خودش جلو آمد . خانه‌اش محقّر است ، ولى حوض‌خانه [ اى ] دارد كه قنات مخصوص از آن‌جا مىگذرد ، آن روز آب صاف ديديم [ در حالى ] كه آب‌هاى آن صفحات تماما گل‌آلود است و باغى نيكو دارد ، اگرچه از عدم مراقبت خرابى به هم رسانيده ، ليكن آن روز براى ما بهشت بود . تا سه ساعتى شب آن‌جا بوديم و بعد از شام به عزم خانقين روانه شديم . شبى تاريك بود و خواب غلبه نمود . قبل از طليعهء فجر به چهار باغ خانقين رسيديم . وسط راه سنگ فرش است و طرفين باغ و فاليز آن‌جا پياده شده ، آقا سيد اسد اللّه و مرتضر قلى خان هم بودند ، قدرى خوابيديم تا صبح شد . پنج‌شنبه هفتم [ ربيع الثانى ] ، نماز صبح را خوانديم . ميرزا بيك نايب كارپرداز كه مقيم آن‌جا بود و نوكرى كافى و صديق است ، با على بيك - سركردهء سواره موظفه [ كه ] از طايفهء زنگيهء سليمانيه است - [ و ] با جمعى از اعيان خانقين استقبال كردند . اين على بيك حين رفتن آن‌جا نبود . رستم بيك نامى كه با سوارش به جاى او بودند ، رفته و او آمده بود . جوان معقول باادبى است . ميرزا بيك براى منزل ، باغى را موسوم به باغ قصر معيّن كرده بود . آن‌جا فرودآمديم و قائم مقام ديدن كرد و اسبى تعارف فرستاد ، قبول ننمودم و يك طاقه شال كرمانى به آدمش دادم و معذرت خواسته [ اسب را ] پس فرستادم . تا دو ساعتى شب آن‌جا بودم و بعد از شام روانهء قصر شيرين شديم . ميرزا بيك و على بيك و جمعى ديگر از اعزّه ، تا يك فرسنگى مشايعت كردند و سوارشان تا آخر خاك خودشان آمدند . حسن خان در سر گردنهء مردآزما ، با سوار و سرباز ساخلويى قصر شيرين رسيدند . سوار و سرباز را با زوّار گذاشته و خود او را همراه برداشته ، از جلو آمدم و در خانهء خود مشار اليه فرودآمده ، خوابيدم . جمعه هشتم [ ربيع الثانى ] ، نماز صبح را در منزل خوانده ، حسن خان خواست مهمانى نمايد ، چون حالتش را مىدانم كه بضاعتى ندارد ، قبول نكردم ؛ ولى كاه و جو را از انبار ملك نياز خان داد . حسن خان الحق استحقاق شمول التفات دارد و وجود چنين آدمى در آن سرحد - كه ممدّ