يكشنبه سوّم [ ربيع الثانى ] ، طلوع صبح وارد قازانيه شده ؛ در خانههاى رعايا فرودآمديم .
آن روز اگرچه باد و خاك نبود ، ولى به حدّى گرم بود كه جميع مردم از حس افتادند و مشاعر 10 مختل شد . يك ساعت به غروب مانده ، از آنجا به عزم بعقوبه سوار شديم .
قريهء علىبات در وسط راه است و جايى است در كمال آبادى . تخمينا يك فرسنگ نخيلات و باغات دارد و از زمان خلفاى عباسى نهرها [ يى ] براى آنجا از شط بعقوبه بريدهاند . اگرچه شب و تاريك ماه بود ، ولى سوادش خيلى به نظر آمد . علىبات از اين جهت [ بدين نام ] ناميده شده كه حضرت امير المؤمنين صلوات اللّه عليه در آنجا بيتوته فرمودهاند .
از باغات گذشته ، در خارج آبادى ، به جهت شام فرودآمديم . در سر شام قاضى على بات به استقبال و ديدن آمد و معذرت خواست كه مدير اينجا بغداد رفته ؛ و رجز خواند كه الحمد لله تعالى از اولاد عثمانم و چهار سال است قاضى علىباتم و بيست روز است نايب مديرم ؛ جمع دنيا و آخرت كردم . [ او ] پس از شام تا بعقوبه همراهى نمود و از آمدنش ممنون شدم ؛ زيراكه راهى سخت و نهرهاى عميق و پلهاى شكسته و جادهء باريك و هواى تاريك بود . قاضى دلالت كرد و راهنمايى نمود . يك ساعت و نيم به صبح مانده ، كنار جسر بعقوبه رسيديم . حاجى على آقاى مدير بعقوبه و ابو القاسم بيك نايب آنجا ، اطلاع به هم رسانيده ، مشاعل 11 و چراغها به كنار جسر حاضر نمودند . عبور نموده ؛ در كاروانسراى جديد ملا عبد اللّه - كه خارج بعقوبه است - از اين طرف فرودآمديم .
آن شب از طرف يسار شعلهء آتشى بهنظر آمد . قاضى گفت دو ماه قبل شخصى در كوه غزل رباط سبيل كشيده ، [ ؟ ] آتشش را آنجا ريخته ، علفهاى خشك سوخته و هنوز مىسوزد ، اين شعلهء آن است . باور كردم . بعد از هركس پرسيدم ، گفتند دروغ است . عاقبت در غزل رباط آمديم ؛ معلوم شد زمينى را كه مىخواهند شلتوككارى نمايند علفش را آتش مىزنند .
دوشنبه چهارم [ ربيع الثانى ] ، صبح در رباط ملا عبد اللّه - قبل از طلوع آفتاب - اندك آسايشى بود ؛ ولى هرچه از آفتاب برآمد ، بر حرارت هوا افزود . ابو القاسم بيك نايب اظهار نمود كه منزل من نسبت به اينجا خيلى بهتر است ، آنجا بياييد . شنيدم حاجى ميرزا رحيم را هم برده است .
ناچار رفتم . نسبت به رباط و منازلى كه در آن ايّام ديديم بهشت بود ؛ ولى باز از هجوم پشه امكان خواب نشد . آن خانه محقر است ، ولى باغچهء خوبى دارد . ملكى سيف الملوك پسر مرحوم نايب الاياله است و ابو القاسم بيك اجاره نموده و در آن باغچه از هر نوع درخت غرس كردهاند . در آنجا درختى ديدم - مانند بوتهء سوسن ، ساقى داشت و برگهاى بزرگ - كه طولا پنج وجب و عرضا دو وجب كمتر بود و گفتند ميوه دارد مانند خيار ، ولى قرمز است و اسمش را موز مىگفتند بر وزن جوز و گفتند از اينكه هست بزرگتر مىشود ، حال تازه نشاندهاند .
سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 196
مساهمون: عليرضا عضد الملك
ص١٩٦