مقرب الخاقان كارپرداز ، بعد از آمدن فدوى ، مسها را از دجله برآورده ؛ مصحوب آدم خود فرستاده بود آنجا ؛ آن روز آوردند . حاجى على آقا قائم مقام بعقوبه سخت مريض بود ، نتوانست ديدن نمايد ، كاتب ماليه را به معذرت فرستاده بود .
يك ساعت به غروب مانده ، از آنجا به عزم شهروان حركت نموديم و حين حركت [ به ] سوارى كه از بغداد الى سامره و از سامره تا آنجا آمده بودند ، يك طاقه شال كرمانى و ده تومان نقد ، انعام و خلعت داده مرخص كردم و حاجى على آقا ده سوار ديگر همراه فرستاد .
نوّاب علم شاه را از آنجا وداع كرده ، مراجعت دادم . از شدت گرمى هوا ، آن روز نخوابيدم و عصر روانه شديم .
يك فرسنگى بعقوبه نماز مغرب و عشا 12 خوانديم و شام خورديم . زوّار رفتند و هيچ احتمال ضرر نبود و اين فدوى از دنبال مىرفتم . دو ساعت به صبح مانده مقابل بقعهء متبركهء مقداد رضوان اللّه عليه [ رسيديم . آنجا ] نهرى است كه وصف آن در روزنامهء ذهاب عرض شد . مشهدى مهدى - فراش اين خانهزاد ، از اهل برغان - بر يابو سوار بود و خورجينى زير پا داشت . سه نفر عرب در كنار نهر بزخو نموده بودند . همينكه مهدى با حالت چرت مىرسد ، غفلتا سه چهار چماق قير بر سرش زده ؛ از يابو انداخته بودندش و يابو را با خورجين برداشته ؛ فرار كرده بودند . صداى فرياد و داد به فدوى رسيد . اسبانداز آمدم ، هرقدر تفحص كردم اثرى نيافتم . طولى كشيد تا فدوى [ به محل واقعه ] رسيدم . سواره حايطه رومى نزديك بودند . جرئت رفتن از دنبال آنها [ را ] نداشتند و اوّل معلوم نبود چه بردهاند . يكى مىگفت مفرش بردند و يكى مىگفت يخدان . آخر معلوم شد همان يابو و خورجين مهدى است . آن قدر آنجاها تفتيش نموديم تا صبح شد و اثرى از سارقين به دست نيامد .
سهشنبه پنجم [ ربيع الثانى ] نماز را در يك فرسنگى شهروان خوانده ، دو ساعت از طلوع آفتاب برآمده ، وارد منزل شديم و در رباط اين طرف فرودآمدم . سه ساعت به غروب مانده ، جناب آقا سيد اسد اللّه را حالت ضعفى عارض شد كه رنگ از روى و سياهى از چشم و مشاعر از دماغش رفت . اطاق تنها بود و منحصر به فدوى و ايشان ، آدمها را صدا كردم آمدند . آنچه مالش دادند و كاهگل پيش دماغش بردند ، فايده نكرد . از اطاق به مهتابى بردندش . حاجى ميرزا رحيم را اخبار دادند ، آمد و گفت از شدت گرما اينطور شده ؛ مشك آب را برداشته ، بر سرش ريخت . فورا به حال آمد و برخاست نشست .
در اين اثنا 13 امين افندى ، مدير شهروان به ديدن آمد . با او به اطاق رفته ، ساعتى نشستيم . مدير پرسيد مىگويند از مال شما چند بار به سرقت بردهاند . بفرماييد سياهه بدهند
سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 197
مساهمون: عليرضا عضد الملك
ص١٩٧