با عيال و اطفال حركتشان داده و به اتفاق به دار الخلافه الباهره اوردشان .
از روز جمعه نهم [ ربيع الاول ] الى زمان توقف ، به همان حالت معروضه بودم و وقايعى كه قابل عرض و ضبط باشد رخ ننمود ؛ مگر آنكه چهارشنبه چهاردهم [ ربيع الاول ] مدير مسيّب - به جهت تماشا نمودن فدوى - چند نفر ماهىگير فرستاد با طرّاد و دام آمدند و دو سه ساعت در روى آب دام افكنده ، سه چهار ماهى خيلى بزرگ گرفتند و پيش چادر افكندند .
پنج تومان هم انعامشان دادم ، رفتند .
همان شب ميرزا على آشتيانى ، غلام سياهى داشت ، قلّاب 16 به شط افكنده بود كه ماهى بگيرد ، جانورى صيد نموده بود كه رفش مىگويند ؛ سرش مانند سر سگ و دمش مانند دم موش و پشتش مانند پشت كشف 17 - ولى پشت كشف حبابى است و پشت آن جانور پهن است - سينهاش مانند سينهء اسب و پايش مانند پاى مرغابى ، ولى مخلب 18 و ناخن سبعى دارد . خيلى جانور غريبى است . گفتند آدم را در آب مىگيرد . پنجهزار انعامش دادم . آن شب تا ساعت چهار ، چهار رفش با قلّاب 19 صيد كرد .
صبح شنبه هفدهم [ ربيع الاول ] كه پانزدهم روز توقف قرنطينه بود ، ماجرا به سرآمد و از مسيب بناى حركت شد . جميع زوّارى [ را ] كه از كربلاى معلّى به اتفاق آمده بودند ، با بنه از جلو روانه نموده و خود بعد از ناهار سوار [ شديم ] . قرار تذكرهء قرنطينه اين بود كه روز آخر نفرى ششهزار و دويست دينار مىگرفتند و دو كلمه نوشته مىدادند كه فلان شخص در قرنطينه امتحان شد و مدتش به سرآمد . همان شب آخر ، از اول غروب ، مدير را آوردند و تذكرهء متعلقان و همراهان خانهزاد را گرفتند . يكصد و بيست تومان و كسرى تنخواه آنها شد ؛ دادند . ساير زوّارى كه با فدوى آمده بودند تذكرهشان را گرفتند و از اول طليعهء فجر به راه افتادند . خود خانهزاد بعد از همه سوار شدم 20
مينباشى و مدير و طبيب در كنار جسر ايستاده بودند . وقتىكه رسيدم ، به قانون نظام سلام دادند . با همه خداحافظ نموده ، از جسر گذشتم . اين طرف جسر هم عسكر صف زده ، با صاحب منصبان ايستاده بودند ، وقتىكه رسيدم ، قاعدهء ادب به عمل آورده ، اين فدوى هم با صاحب منصبان كه ايستاده بودند ، تعارف نموده روانه شدم .
وقت رفتن جادهء مستقيم را آب گرفته بود 21 ، اين وقت مفتوح و خشك بود . از همان جاده روانه شده و از شدت وجد و شعف ، حرارت آفتاب اثر نمىنمود . نيم فرسنگ به خان مزراقچى مانده ، سى چهل سوار موظّفه با صاحب منصبان استقبال نموده ؛ بعد از ورود [ در ] سردر رباط منزل كردم . تا يك ساعت به غروب مانده آنجا بوديم .
سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: عليرضا عضد الملك
ص١٨١