تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
ميان آنها زن و طفل و بيماران هستند . هرگاه دور آنها را عسكر احاطه نمايد - يا به ميان آنها بريزد و يكى از بيم هلاك شود - كيست كه از عهده برآيد ؟ و از اينهمه گذشته ، اگر شما پاپى اين زوار ترك بشويد و تمام اين چهار پنج‌هزار زوار كه در خارج رباط هستند ، با آن زوّارى كه در ميان رباط هستند - و آنها هم قريب دوهزار نفر مىشوند و هريك اهل ولايتى و بلدى از خراسان و كرمان و اصفهان و همدان و قم و كاشان و تبريز و شكى و شماخى و غيره هستند - يك دفعه شورش نمايند ، چه خواهد شد ؟ در مقابل ده نفر آدم از جان گذشته ، هزار نفر نمىتواند بايستد . در مقابل هفت هشت‌هزار جمعيت از جان گذشته ، كيست كه مقاومت و جلوگيرى نمايد ؟ بىجهت كفايت بىمعنى به خرج ندهيد و فتنه را بزرگ نكنيد و حرف‌هاى لا طائل را مطوّل ننماييد . بعد از آن‌كه اين حرف‌ها را از فدوى شنيدند ، دندان كفايتشان كند شد و برخاستند رفتند . در باطن فرستادم ، به زوّار ترك سپردم كه اگر از شما مطالبهء اشخاص مقصر نمايند اتفاق كنيد و بگوييد اگر مقصريم ، همه هستيم ؛ و اگر نيستيم ، همه نيستيم . آنها نيز به همين دستورالعمل رفتار نمودند و مأمورين آن دولت نتوانستند كسى را معين كنند . بىچاره‌ها حين نزاع ، قوهء باصره و قوّهء مميّزه و قوّهء مدركه‌شان تمام شده بود . نه كسى را مىديدند و نه كسى را مىشناختند . از شدت خوف و واهمه ، حواس و شعورشان مختل شده بود . به ميرزا على خان پيغام دادم تو خود كه شعور ندارى ، از كارپرداز هم دستورالعملى براى تو نرسيده بود . اقّلا بعد از ورود به مسيب مىخواستى بيايى از من سئوال كنى كه تكليف چيست . در صورتى كه من اين‌جا هستم ، تو صاحب حكم واقع مىشوى و به اطاعت فرمان محمد پاشا مىخواهى به كارپرداز اطلاع بدهى و تكليف بخواهى ؛ نه آن‌كه مثل تفنگدار محمد پاشا سوار شوى بيايى مقصر بگيرى . خلاصه آنچه در فدويت به خاطر فدوى جان‌نثار مىرسد [ اين است كه ] كربلا و نجف و آن حدود ، آدمى كافى ، دولت‌خواه و با شأن مىخواهد . زوّار ، روز نزاع ، به جهت آن‌كه اين خانه‌زاد منعشان نكنم ، فرياد مىزدند كه ما رعيت دولت روس هستيم . روز بعد معلوم شد همان يك نفر سيد رعيت روس بوده است [ و ] باقى رعيت دولت قاهرهء [ ايران ] بودند . چهارشنبه هفتم [ ربيع الاول ] هم مشغول خاتمهء مطلب معروضهء مفصّله بودم . روز پنج‌شنبه هشتم ، با جناب آقا سيد اسد اللّه و چند نفر ديگر - وقت عصر - كنار شط نشسته و صحبت از فضايل و فواضل شب نهم [ ربيع الاول ] مىداشتيم . شيخ على نجفى مرغبات ذكر مىنمود . غفلتا رنگش افروخته شد و چشمش قرمز گشت و گفت سفيدپوش‌ها و ملك‌ها و