تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
مىبرند . باغچه‌اش محل استراحت زوار است . ما بين باغچهء درويش و شط ، در اين موسم كه تابستان و هنگام كمى آب است ، ده دروازه ذرع عرض دارد . چادرهاى اين فدوى را آن‌جا در كنار شط زده بودند . باغچهء درويش هم ضميمهء منزل بود . آن درويش از بابت كرايهء باغچه و اجرت آب ، از كسى چيزى طلب نمىنمايد . هركس به طيب خاطر خود چيزى به او بدهد ، مىگيرد . خلاصه عمله‌جات قرنطينه 8 و مأمورين دولت عثمانى ، ما را نجس مىگفتند و كسان خود را از اقبال و آميزش با ما منع مىنمودند . آنچه از پول و غيره كه از دست آدم‌ها مىگرفتند ، فورا به آب مىشستند و دود مىدادند . شخصى كه يك روز قبل از ديگرى آمده بود از آميزش باهم ممانعت مىنمودند و مىگفتند يك درجه از نجاست او كاسته است . 9 روز يك‌شنبه چهارم [ ربيع الاول ] - كه روز دوم ورود و قرنطينهء ما بود - دو ساعت از طلوع آفتاب برآمده ، همهمه شد و عاقبت به هياهو كشيد . معلوم شد آن ساعت جمعى زوار ترك از راه رسيده ، نزد مدير و طبيب قرنطينه رفته ، گفته بودند منزل و آذوقه كه نيست ، اجازهء رفتن به آن طرف شط و جاى ديگر براى آوردن آذوقه هم كه نيست ، ما چگونه زيست نماييم ؟ هرگاه چادر مىدهيد و از حيث 10 آذوقه ما را مطمئن مىنماييد ، تمكين در توقف داريم ؛ و الّا اگر بايست به عسرت و در مقابل آفتاب گذران و توقف نمود ، مىرويم . مدير و ساير مأموران دولت عثمانى جواب بد و فحش گفته بودند . از آن ميان سيدى كه يك نوع رياست در آن ميان بر اتراك داشت - بيرق را از دست چاوش گرفته - فرياد زده بود « جهاد است » و روى به جسر رفته بود كه بگذرد . چند نفر سوار و پياده كه حاضر بودند ، با سيد همراهى كرده بودند . مدير و طبيب و مين‌باشى و تمام عسكرى كه اين طرف شط بودند به مفاد يودّ ان يكر بى جحر فار بالف دينار ، خود را در بيغوله‌ها انداخته ، فرار نمودند . ليكن قراولى كه در سر جسر بودند و زياده از پنجاه نفر مىشدند ، اول جسر را گسيخته ، بعد بر روى زوار شليك نمودند و دو نفر را كه هر دو سيد بودند ، به گلوله زدند . اين فدوى كه اطلاع به هم رسانيدم ، از چادر بيرون آمده ، فرستادم زوار را برگرداندند و ساكتشان نمودم . ساير زوّار هم كه قريب چهارهزار نفر مىشدند ، اين مقدمه را كه ديدند ، به جوش و هيجان آمدند . هريك اسلحه و چوب و سنگى برداشته كه امداد كنند . جميعا را ساكت نموده و آتش فتنه را نشاندم . مدير و طبيب و جمعى از عسكر به ميان چادرهاى متعلقان فدوى آمده بودند . از جمله مدير را كه قامتى دراز و باريك داشت ، ديدم به چادر مستراح پناه برده و چنان خود را به چادر چسبانده كه تفريق هيكل او از چادر مزبور مشكل بود . 11 هرگاه رعشه و ترس در اندامش نبود ، احدى او را از نوار چادر تشخيص نمىداد و اگر