ننمودند لابدا خود سوار شده ، متحيّرا روانه شدم و به حيرت بودم كه از كدام جهت بروم .
ضرر مالى سهل بود ، امّا تحمل بدنامى مشكل بود و صعوبت داشت كه گويند با آنهمه جمعيت ، كفايت حفظ دواب و اسباب خود ننمود . كنار نهرى رسيدم عبد الحسين بيك آدم خود را كه صندوقها سپرده به او بود ، ديدم مشغول وضو است . از او پرسيدم . مأيوسا گفت آنچه تفحص كردم و از اطراف رفتم نيافتم . موجب مزيد حيرت شد . بالأخر مگر كسى عنان اسب مرا گرفت و از جهت مغرب برد ، و الّا به اختيار و ارادهء خود نرفتم . بعد از طى اندك مسافتى به خط مستقيم ، هر دو قاطر را ديدم كه دست يكى به ريسمان افسارش محكم بسته ، به زانو خفته است و قاطر ديگر را در پهلوى آن ايستاده .
از پيش قاطرها به فاصلهء صد قدم ، خانههاى عشاير عرب بود كه از كمال مهارت و طرّارى در سرقت ، نفس از نسيم دزدند و عسس با گليم ، زنگ از فيل برند و رنگ از نيل ، لقمه از حلق ربايند و لذت از جلق . با اينهمه عيّارى و شيادى به مفاد
وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ
5 از گنج باد آورده كور و كر بودند و از صيد [ به ] دام افتاده بىخبر . اگر سياهى شب مانع باصره بود ، چرا گوششان آواز جرس نشنيد ؟ اين خانهزاد جز بر معجزه به هيچ نتوانستم حمل نمايم .
در اين اثنا مصطفى بيك غلام هم از عقب رسيد ، دست قاطر را گشوده ، مراجعت كردم و به جايى كه فرودآمده بوديم - نماز صبح را خوانده - سوار شديم .
در عرض راه عشاير اعراب شيعه [ كه ] در خانههاى نى افتاده بودند ، بر سر جاده مىآمدند ؛ زنان و اطفالشان هلهله مىنمودند و تهنيت مىگفتند و زنان فرياد مىزدند : يا ابا طابوق الذّهب اذ بحوهم و اقتلوهم . يعنى اى آورندهء خشت طلا ، اشخاصى [ را ] كه قرنطينه نهادهند سر ببريد و بكشيد .
خلاصه دو ساعت از طلوع آفتاب برآمده ، از پلى كه بر روى نهر حسينيه است گذشتيم 6 . مينباشى و مدير مسيّب و مدير قرنطينه و قاضى و طبيب قرنطينه كه انگليسى بود ، با جمعى سوار و پيادهنظام ، استقبال نموده ؛ صد قدم از جاده بر كنار ايستاده بودند . از دور شرايط ادب به عمل آورند و مانند شخصى كه از شعلهء آتش احتراز نمايد از ما دورى مىنمودند . محمد رضا بيك - نايب كارپردازخانه كه مأمور توقف مسيّب است - با آنها [ به ] استقبال آمده بود . غلام سياهى دارد ، غلامش گوسفندى براى قربانى در سر جاده آورده بود [ و ] مىخواست ذبح كند كه جلودار و آدمهاى فدوى رسيدند . محمد رضا بيك اسب تاخت و به غلام بانگ زد كه بگريز از اين مردم . ولى در واقع مقصودش همراهى با آنها بود . امّا ندانستم به اين شدّت خوف و احتياط آنها را بر چه حمل نمايم و اگر خداى نخواسته اين مرض واقعيت مىداشت چگونه رفتار مىكردند و تا كجا فرار مىنمودند . از معصوم عليه السلام 7 مروى است كه هركس از خداى تعالى بترسد ، از هيچ نترسد ؛ و اگر كسى از خدا نترسد ، از همه چيز بترسد .