داشتم و فرمان قبولى از مخاطبات بالى 101 و مكالمات جبالى شنودم . عتبهء عاليه را بوسه داده ، به همراه كارپرداز و صاحب منصبان دولت عثمانى ، به منزل جناب شيخ المشايخ العظام ، شيخ عبد الحسين سلّمه اللّه تعالى رفتيم ؛ و هو الفاضل التحرير و عالم المنطيق ، تاج العلماء الاعلام ، رواج الملة الاسلام ، كه سالك مدارج حكمت است و صاعد 102 معارج معرفت ، خليل نار سلامت 103 و كليم نور سعادت 104 ، پيكر فضل است و جور عقل ، اصل اصول است و نسل حكم ، خلاصهء خرد است و نخبهء ادب . از آن روز كه در عتبات عاليات توطّن و تمكّن فرموده ، در مقابل فيوضات حضرت ظل اللهى ، كه همواره گلبن ممالك ايران از اثر پرتو عنايتش خرّم باد و پيوسته گلستان شرايع اسلام از رشحات سحاب مكرمتش غيرت ارم ، مرآتى است مصفّا ، كه هرآنچه از مطلع خاطر همايونى تجلّى نمايد ، در آن صفحات از آن جناب منعكس آيد و پيوسته ، مانند بدر تمام ، انوار شمس سلطنت را اكتساب نموده ، ساحت حال درماندگان ظلمت شبهاى فاقه و بىنوايى را روشن و منوّر فرمايد ، بهعلاوه هر نوع نذور و هدايايى كه ارادهء حضرت شاهنشاهى روحنا فداه در اجراى آن تعلق يابد ، به توسط آن جناب آغاز و انجام پذيرد و به سعى سعادت ايشان مختوم گردد .
اين نيز از كمال اقبال وفور سعادت خسرو مؤيد و پادشاه منصور است . زيرا همچنانكه هيچ يك از سلاطين روزگار ، مستسعد به اينهمه آثار خير نگرديدهاند ، احدى از خواقين دهر ، مانند آن جناب ، وكيل و دخيلى در امور نداشتهاند كه به هر امر اشارت فرمايد آغازش با شوكت و جلال مقرر آيد و انجامش به تحسين و كمال ، مسلّم . الحقّ پادشاه جمجاه خلّد اللّه ملكه زحمت آن جناب را به ديدهء انصاف و نظر رحمت دريافت فرموده كه امروز از تفقّدات خاطر خطير همايونى جناب معظم اليه - در ميان علماى اعلام ، كثّر اللّه امثالهم - چون آفتاب نوربخش منظور هر ديده [ اى ] شده و مانند سايهء هماى ، مطلوب هر سرى گرديده است .
بالجمله
بازگردم زآن كه شد قصه دراز * وقت تنگ و خلق موقوف نماز
.
جناب معظم اليه مجلسى درخور تشريفات هديهء همايونى آراسته و از هر نوع حلويّات ، قريب چهارصد ظرف ، همه لطيف و مهنّا نهاده و شربتهاى قند و گلاب بىحدّ و حساب در ظروف ظريف آماده داشته بودند ؛ بهعلاوه از آنچه در مجلس و حياط صرف شد و مهمل ماند .
تمام مردمى كه در كوچه و بازار ايستاده بودند از مقيم و مسافر ، كبير و صغير ، بهجاى كام و ذايقه ، جيب و دامان از حلويات ممتلى 105 نمودند و در آن بلدهء مباركه 106 ، از آدمى گذشته ، سبو و مطهره [ اى ] نماند كه از شربت سيراب نشد . به قول يغما سيل كهسار خم از مكيده در شهر افتاد خلاصه ، از حلويّات و شربت گذشته ، به حسب اسباب تجمل گويا بعد از كاخ خورنق و محفل نعمان ابن منذر 107 ، اعراب بزمى چنين نديده بود . بلى چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار
حاجى محمد مهدى استرآبادى امين التجار كه صاحبخانه و ناظم بزم بود كمال