تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
باغ حاجى ميرزا هادى تهيهء شربت و قهوه نموده بودند ، صرف نموده سوار شديم . بعد از رسيدن جناب شيخ و علما موزيكال را ، به جهت تعظيما شعاير اللّه ، قدغن نمودم نزنند و در باغ به جناب شيخ عرض كردم شما و علما پيش‌تر تشريف ببريد ؛ زيرا كه اگر با وجود و حضور علما موزيكال بزنند خلاف احترام است و اگر نزنند شكوه نذر همايونى در نظر عوام مىكاهد . جناب معزى اليه و ساير علما اظهار امتنان نموده از پيش رفتند . فدوى هديهء همايونى را به همان ترتيب برده ، قريب به دروازهء كاظمين عليهما السلام خدّام ملايك احتشام به همراه جناب شيخ طالب كليددار ، بيرق و اعلام مخصوص حرم مبارك را بر دوش گرفته پياده آمدند . در تلافى نورين و مقارنهء سعدين ، اين خانه‌زاد پياده شده ، لجام پيش‌آهنگ را بوسه داده ، بر سر دوش انداختم . مقرب الخاقان كارپرداز نيز همراهى نمود و تمام اشراف و اكابر اعيان و اعاظم فروريختند و از بوسهء سم ستوران توشهء
اشهى لنا و احلى من قبلة العذارا 95
گرفتند . ولولهء مردان و هلهلهء زنان چشم و گوش ناهيد و كيوان را خيره و كر كرد . 96 آن صحرا تا آستان معلّى از هجوم نجوم اكابر و تراكم كواكب اعاظم از راه مجّره تنگ‌تر گرديد . بدين حالت كه اسباب سعادت آماده بود و ابواب امانى گشاده بر در صحن مقدس رسيديم و چون خواستيم كه صندوق‌هاى خشت سعادت‌سرشت را از آستان به ايوان و از درگاه به پيشگاه بريم ، هريك از ستوران را خلقى مانند احاطهء دايره بر نقطه فروگرفتند و از دست يكديگر بربودند و بر سر جان و سينهء دل نهاده ، به ايوان شرقى ناصرى كه اين اشعارش كتيبهء ديوار است رسانيده ، امانت پسر بر نيا و پدر ، در حضور عقول رضيه و ارواح مرضيه ، عرضه كرديم و به خدام جبريل مقام سپرديم .
تبارك اللّه از اين بارگاه عرش آيين * كه افتخار كند فرش او به عرش برين بود به دهر ، زِ هَر عصر ، قصر او ممتاز * چنان‌كه كعبه ز كيهان و آسمان و زمين چو آفتاب برآيد ز شرق چرخ نخست * نهد به درگه عرش آيت جواد جبين امام مفترض الطاعه موسى جعفر * كه داد رايت رأيش به دين حق تزيين چه دستگاه همايونىاى بديع اساس * كه پاس بارگهت را نموده روح الامين الا كه تا بود اين بارگاه عرش اساس * به پاى باد جلال و اساس ناصر دين يگانه خسرو منصور ناصر الدين شه * كه آب ز آتش قهرش همىكند تسخين 97 شهنشهى كه ز فرط عطاى دم به دمش * خيال خون نكند در مشيم 98 مام ، جنين شمامه بود از بوى خُلق او جنّت * شراره بود از تف تيغ او سجّين 99
پس از فراغت از اين كار ، دفاين رموز و ودايع كنوز همايونى را كه در ميان جانم محزون و مكنون بود به مفاد ما على الرسول الّا البلاغ 100 در رواق منوّر و حرم مطهّر معروض