تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
شنيدم مرحوم ميرزا عبد الوهاب معتمد الدوله در هر هفته غزلى مىبست و شيرينى مىساخت و براى ميمنت صبح شنبه به حضور خاقان خلد آشتيان انار اللّه برهانه مىفرستاد و آدمى داشت كربلايى نام كه حامل غزل و شيرينى بود . وقتى موكب همايونى تشريف‌فرماى جاجرود بود ، كربلايى - وقت طلوع آفتاب روز شنبه - غزل و شيرينى را به خاك‌پاى مبارك برد . همان روز بناى تشريف‌فرمايى موكب همايون به شهر بود . به كربلايى فرمودند انعام امروز تو اين است كه پيش‌تر بر وى و به خادمان حرم و شاهزادگان محترم مژده دهى و مژده لق‌ستانى . كربلايى اسبى ناتوان داشت ، سوار شده ، هرآنچه تاخت ، نتوانست از پيش اسبان پادشاهى برود . عاقبت بايستاد ، تا آن‌كه موكب همايون رسيد . فرمودند كربلايى هنوز در راهى ؟ عرض كرد بلى ؛ كربلايى كه نتوانست مژدهء تشريف‌فرمايى سركار اقدس همايونى را به شهر برساند حالا چاره اين است كه سركار اقدس تشريف ببرند و مژده ورود كربلايى را به اهالى شهر برسانند . خلاصه به اين كيفيت وارد بعقوبه شده ، چون بنه و چادر نيامده بود و منزلى معين نشده بود ، به اصرار و تكليف ميرآلاى در منزل حاجى على آقا قائم مقام فرودآمديم . در اين حالت كه از راه رسيده و هريك به طرفى متفرق شده و در طاقى پناه برده بودند و ميرآلاى رفته بود كه قائم مقام را بيدار كند و منزل معين نمايد ، فدوى هم در زير طاق قهوه‌خانه [ اى ] ايستاده بودم . اطرافم را گداها گرفته و مطالبهء چيزى مىنمودند . تعجب است كه آن وقت شب ، با آن طوفان نوح ، آنهمه گدا از كجا آمده و سوهان روح شده بودند . در اين سفر از گدا و درويش و ساير اصحاب تكدّى رفتارها ديدم كه اگر بخواهم شمه [ اى ] از تدابير و طرز تكدّى آنها و خدعه‌هاى 38 آنها عرض نمايم كتاب مبسوطى خواهد شد . در توقف سر پل ذهاب ، كه در سر راه افتاده بوديم ، از طلوع آفتاب تا بعد از شام ، اقسام مختلف و انواع متفاوت ملّا و سيد ، گدا و درويش عاجز و قلچماق مىآمدند و پول مىگرفتند [ و ] مىرفتند . وقتى كه به بزميرآباد رفتم . روز ورود به آن‌جا ، آقا سيد اسد اللّه گفتند اگر اين‌جا هر نوع تنگى باشد اقلا از صادر و وارد ارباب تكدّى فارغيم . آن روز و آن شب گذشت . فردا صبح ديدم پشت چادر آدم‌ها حرف مىزنند و قراول مىگويد اقلا صبر كنيد آفتاب بزند ، رختشان را بپوشند . دانستم گداست و گداى محرم است . به آقا سيد اسد اللّه گفتم آقا رفقاى شما آمدند و صدا كردم هركس هست تشريف بياورد . دو نفر آخوند و يك نفر درويش سراپا سفيدپوش با ريش سفيد وارد شدند . بعد از صرف چاى و ناهار و اظهار خستگى بسيار ، هريك را پنجهزار دادم . طرح و تغيّر كردند كه ما ده فرسخ راه در ميان كوه و سنگلاخ آمده‌ايم نفرى پنجهزار دينار را چه كنيم ؟ به زحمت زياد آخر 39 سه نفر را پنج تومان نقد و سه زوج گيوه داده روانه كرديم . فرقى كه اين بيغوله كوه با سر راه [ سر پل ذهاب ] به‌هم رسانيد [ اين بود كه ] گداها محترم‌تر شدند و حق القدم افزوده شد ، و الّا كور