سهشنبه نهم شهر محرم الحرام كه روز تاسوعا بود ، از عدم اسباب تعزيهدارى و مفارقت از عتبهء علّيهء خامس آل عبا روحنا فداه ، فضاى گيتى بر همه تنگ شد . اهالى شهروان تماما ناصبى متعصباند . در ساير منازل پنج و دهى شيعه به هم مىرسد ؛ ولى آنجا هيچ [ شيعه ] نيست . عسكرى هم كه همراه بودند همان حالت داشتند . صداى درّاج 28 در اطراف چادر شبيه به اين الفاظ بلند مىشد : اى واى حسين كشته شد . همه مهموم و مغموم ، گريان و سر به گريبان نشسته ، آتش دل و آب ديدگان بر فرازونشيب مىرفت .
حضرات عثمانى ، به بهانهء تشريفات هديهء همايونى ، از دو ساعت به غروب مانده ، بناى موزيكال و رقص نهادند . از اين حركت غيرت تشيع به جوش و شيعيان به خروش آمدند . ديدم بد وضعى است ، شايد مفسده شود . 29 ميرزا محمد رضا را نزد ميرآلاى فرستاده ، پيغام دادم كه شما مىدانيد اين روزها ما مصيبت داريم ، خصوصا امشب كه شب عاشورا است با موزيكال و رقص منافات دارد ، خواهش دارم قدغن نماييد موقوف كنند . بعد از وصول پيغام ساكت شدند و خود ميرآلاى به معذرت آمد [ و گفت ] كه مطلع نبودم .
خلاصه تمام همراهان جمع شده بيرقى بستند و بناى سينهزنى و نوحهگرى نهادند . ليكن نوحهخوان نداشتيم و آقا حسين قمى ، با وصف آواز و طبع شعر ، مرثيه هيچ نمىدانست . از دو ساعت به غروب مانده ، الى دو ساعت از شب گذشته ، بدين طريق از روى شور و سوز سينه زدند و گريستند . در خاطر اين فدوى خليد كه چه مىشد اين تعزيهدارى مختصر ما نظمى مىگرفت . ناگاه اشخاصى را كه ايستاده و مشغول بودند از يكديگر شكافته ، دو طفل ده دوازده ساله ، با لباس عربى سياه ، همآواز و نوحهگر ، وارد شدند و يك نفر محتشم خوان 30 همراهشان بود . اين فقره را جز به كرامت و توجّه امام مظلوم نسبت به ما بر هيچ [ چيز ] نتوانم محمول داشت . [ ورود آنان ] موجب ازدياد شورش گشت و تا قريب به صبح عزادارى نموديم . پس از آن دعاى وجود مبارك شاهنشاهى روحنا فداه را گفته ختم نموديم و شام خورده خفتيم .
صبح چهارشنبه دهم [ محرم ] زوار ترك كه به جهت تعزيهدارى ، از بابت احتياط ، از شهر والى و عسكر دور افتاده بودند ، به اطمينان اين فدوى آستان اقدس ، به اتفاق كسان فدوى ، بيرق و كتل بسته اطفال معروضه را سوار نموده ، با كمال نظم تا قريب به ظهر شرايط تعزيهدارى به عمل آوردند و به دعاى دوام دولت جاويد آيت ختم نموده ، ناهارى صرف كردند . [ سپس ] زوار به منزل خود رفته و ما آماده حركت شديم . دو سه ساعت به غروب مانده چادرها را برچيدند و بارها را بستند . ناگهان روى هوا را ابر گرفت و بارانى تند جارى گشت . در آفتابگردان نشسته بوديم . آن قدر آب از اطراف بريخت كه ميرزا محمد حسين
سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى ) — صفحة 114
مساهمون: عليرضا عضد الملك
ص١١٤