خانم ، من از ابتداى عمر بدعادت شدهام در ايران كه بودم هميشه بيست زن آماده خدمت و پرستارى من بودند . من با كمال صداقت و صراحت جواب دادم كه مصاحبت او براى من جز خوشوقتى و مسرت چيز ديگرى نداشته و جز مهربانى و محبت چيز ديگرى از او نديدهام و اگر كار ناصوابى هم صورت گرفته باشد به من مربوط نبوده نه تنها آزردگى و رنجشى ندارم بلكه خاطره ايام و ساعاتى كه با هم گذراندهايم هيچگاه فراموش نكرده و همواره با مسرت خاطر بهياد خواهم داشت . شاهزاده گفت مايل است پسر كوچكش را براى تحصيل به انگلستان بفرستد « 1 » و من قول دادم كه اگر چنين كند مانند مادرى از او توجه خواهم كرد و درس خوبى و نيكى به او خواهم داد بعد هديههاى مختصرى كه براى يادبود تهيه كرده بودم به او دادم و براى همسر شاهزاده و دختر كوچك تيمور هم سوقاتى مختصرى فرستادم . شاهزاده سؤال كرد من زنش را به چه عنوانى خطاب كردهام . آيا او را خواهر خود ناميدهايد ؟ مجبور شدم يادداشتى هم به عنوان زن او بنويسم و به رسم ايرانيان او را خواهر خود خطاب كنم و عبارات ملاطفتآميز بنويسم . بعد موقع حركت فرارسيد وقتى شاهزاده ارشد انقلاب و تأثر مرا ديد بطورى متأثر شد كه اشك به چشمانش آمد . دست مرا گرفت و به قلبش چسباند و گفت : خانم گريه نكنيد من به زودى صاحب فريزر را نزد شما بازميفرستم و مانند برادرى از او توجه و مراقبت خواهم كرد كه آسيبى به او نرسد و خدا نگاهدار ما خواهد بود . »
در گالاتز « 2 » مسافرين به علت دير رسيدن كشتى مدتى توقف مىكنند و شاهزاده ارشد كه تا آنوقت سلامتى خودش را حفظ كرده بوده سخت مريض مىشود بطوريكه فريزر نگران شده و چنين مينويسد :
حالا كه ناخوشى شاهزاده خطرناك شده و سخت ناراحت شده بودم حس كردم او را تا چه حد صميمانه دوست دارم آنوقت درك كردم كه با وجود آزردگىهاى بىاهميت چگونه خصائل نيك و رفتار محبتآميز و قلب پاكش محبت مرا نسبت به خودش جلب كرده است بطورى نگران شده بودم كه گوئى جان يكى از منسوبين عزيز و نزديك در خطر است و وقتى بحران مرض به شدت رسيد فكر ميكردم اگر شاهزاده از دست برود بطور قطع بيشتر از مرگ برادرم متأثر خواهم شد .
هامش
( 1 ) - رضا قلى ميرزا بعدا سيف الملوك ميرزا پسر ارشدش را به انگلستان ميفرستد .
( 2 ) -Galatziبندرى است در ساحل درياى سياه متعلق به رومانى .