تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩
آورد . قدرى را ما خورديم و چند خوشه از آن انگور را اسد اللّه خان افشار كه بهمراه ما بود برداشته بود كه بخورد چون تعجيلى در رفتن ما بود مجال انگور خوردن نيافته ناچار چند خوشهء انگور را در ورقى كاغذ پيچيده سقف گارى ما آويخته در آن جمعيت و ازدحام عوام كه به اضطراب و خجلت تمام ميخواستيم سوار شويم برادر مكرم والى در حالتى كه ميخواست بر گارى سوار شود كلاهش به سقف گارى بر كاغذ انگور خورده تصادف خنده آور كلاه و خوشه‌هاى انگور بيكدفعه در ميان آن جماعت بر زمين افتاد . بر آن اشخاص چنين مفهوم شد كه برادر معزى اليه انگورها را در كلاه خود ذخيره كرده . صداى خنده و گواژه از آن جماعت بلند شد . اينقدر خجالت و افتضاح حاصل گرديد كه نتوان « 1 » شرح نمود . به تعجيل تمام گارى را رانده از آنشهر بيرون آمديم . الحمد للّه كه كسى ما را نميشناخت و ندانستند كه كيستيم و به كجا ميرويم . بارى از آن اتفاق در آن‌روز نه اين‌قدر خنديديم كه توان شرح نمود . از آن « 2 » شهر گذشته بعد از طى مسافتى چند به شطى بسيار عظيم رسيديم كه آن شط را « اين » « 3 » گفتندى . آن شط نيز ملحق به شط دينوب ميگردد و در روى آن شط پلى بسته‌اند كه نصفهء آن پل تعلق بمملكت بواريه دارد و نصفهء ديگرش متعلق به مملكت نمسه است .
هامش
( 1 ) - نسخهء اصل و مجلس : نه اينقدر . . . كه توان . ( 2 ) - نسخهء اصل و مجلس : خلاصه از آن . ( 3 ) -Innدر كتاب فريزرEenضبط شده . ف . در اصل « دين » در نسخهء مجلس : « ذين » .