ما را تكليف به بيرون آمدن كردند .
از آنخانه كه بيرون آمديم در بالاى بامى بلند ايستاده و خلقى بسيار از مرد و زن آن ولايت بر آن بامها ايستادهاند و شهر لندن با شط تيمس و جزيرهء انگلند تا حد دريا در زير پا نمودار است و به همان قسم باغات و عمارات و تردد خلق از كوچه و بازار و خانها ، آمدوشد عربان در كوچهها هنگامهايست كه پايان ندارد ، و در روى شط ملاحظه كرديم جهازات بسيار و بىنهايت ايستاده و بعضى شراع كرده به اطراف ميرفتند و مراكب نارى آتش كرده و دودشان به آسمان زبانه ميكشد ، و در كليساها مردمى بسيار آمدوشد ميكردند ، و در باغات بهر گوشه جمعى نشسته و خوشگذرانى كرده تا چشم ميديد آبادى و معموره و شهر بود . حيرتى بسيار از اوضاع آن شهرستان در آن عمارات و باغات بهمرسيد .
بعد از ساعتى كه خوب تماشا كرديم به مستر فريزه گفتم كه اگرچه ديدن شهر لندن و چشمانداز اين شهر عظيم از مثل مكانى چنين لازم بود و بسيار تفريح نموديم و ليكن ميخواهم كه ما را به جائى امروز برده باشى كه پاره [ اى ] از صنايع استادان فرنگ و حكماى ايشان بوده باشد . هر روزه اوضاع شهر و ولايت را ميبينيم تازهگى [ كذا ] ندارد مستر فريزه از گفتار « 1 » خنديده گفت زياده از اينكه شما بالفعل مىبينيد چه صنعت خواهد بود كه مخلوقى عاجز معاينه بطريق صنعت خالق نمودى بىبود را جلوه دهد كه هيچ عاقل تشخيص در ميانهء اصل و شبيه ندهد
هامش
( 1 ) - نسخهء اصل : گفتار من .