به آن بود كه از مشاركت حواس اربعه [ كذا ] مفارقت گزيند و به زنار زلف دلآويزشان آويزد و متخيله هر دم از تصور صورتى و تأمل در جمالى همى گفت :
غرق در عالم نظربازى
هرگز انديشه نكردم كه تو با من باشى * چون بدست آمدى اى لقمهء از حوصله بيش
و قوهء متصرفه از تصرف در خطوخال و غنج و دلال آن مهرويان بىمثال به عجز خود اعتراف نموده :
خطوخال و زلف و كاكل مژه با كمانابرو * همهجا بجا فتاده همه باصفا نشسته
و از آن مهرويان هريك اسامى خود را گرفته با ورقى با هزار گونه نقشونگار نگاشته تمنا نموده كه ما نيز اسم خود را نوشته بايشان داده و ما اسامى ايشان را ضبط نموده و ايشان اسامى ما را . در آن اندك روز چند هزار اسامى نزد ما جمع شده .
بارى ايام توقف در باث به همين قسم از صبح تا چند ساعت از شب گذشته مشغول ميبوديم و عصر يوم مذكور كليسيائى قريب به شهر آتش گرفته هرقدر اهل شهر اجماع نموده خواستند اطفاء آن اشتعال را نمايند ميسر نگشت تا روز ديگر ميسوخت و يوم سهشنبه پانزدهم نيز بدين دستور گذشت .
و يوم چهارشنبه شانزدهم از خواجه اسعد نوشته رسيد كه بعد از ورود و ملاقات ، وزراء از ورود شما خرسند گشته اكنون متحيرند كه