گفت از خوردن من منفعتى حاصل نيست . هفتاد سال عمر دارم . مثقالى خون و گوشت در بدن من باقى نيست . قسمت خود را بشماها گذارده خودم از گوشت و خون نميخورم . اين جوان تاجر را ملاحظه كنيد كه گردنش مثل چنارى مىباشد اگر او را كشته باشيد ده شبانهروز ميتوان از گوشت او و خون او مدار نمود . از بس معايب خود و محاسن تاجر را بيان نمود خيال كشتن جوان تاجر افتادند .
كپيتان گفت خلاف انصاف است قرعه بنام ديگرى باشد و ما ديگرى را به مصرف رسانيم . از پيرمرد نشنيده حلقوم او را گرفته و او را هم كشتند و دو روز هم به آن طريق بسربرده و يك نفر ديگر هم بخواب رفته لطمه طوفان دست او را از تخته جدا نموده به دريا برد و آن چهار
ديوانگى پس از آدمخوارى
نفر به علت گوشت و خون آن پيرمرد كه صرف نموده بودند تمام ديوانه گشته و يك شبانهروز در حالت جنان « 1 » و گرسنگى و عطش دم بدم قصد يكديگر را نموده و به آن حالت باقى بودند كه مركب ما رسيد و ايشان را نجات داد .
بر حال اين بيچارگان رقتى بر ما دست داد . با خود گفتم كه اگر حفظ خدائى نباشد چهگونه بر ما خواهد گذشت . اين مكان به مملكت
حفظ خدائى
ما يك سال راه چگونه ما را از اين بيابانها و از چنگ چند هزار دشمن و در بيابان بىآب « 2 » آب و نان بما رسانيد و از برف و باران و دريا چگونه
هامش
( 1 ) - نسخهء اصل : چنان ، نسخهء مجلس : جنون .
( 2 ) - نسخهء اصل و مجلس : بىآب و گياه .