گفت بلى ذغالى كه از اسكندريه گرفتم خوب نبود و تمام را باد مخالف آمد و ذغال تمام شد . گفتم تا شهر ملتان چقدر ديگر راه باشد . گفت از اسكندريه تا ملتان هشتصد و بيست ميل است . ششصد ميل آمدهايم دويست و بيست ميل ديگر باقى داريم . گفتم خاك بر سرت چه مىكنى .
گفت چاره ندارد مگر باد موافق شود . قدرى راه را با موافقت باد بايد رفته و قدرى ديگر اسباب كشتى از قبيل در و پنجره و صندلى و ميز سوخته و به قدر پنجاه ميل ديگر ذغال داريم كه قريب خشكى سواى ذغال نمى توان بسبب كثرت موج كشتى را بساحل رسانيد و اكنون بايد منتظر باد بود . گفتم چوب به جهت سوزانيدن چه دارى . گفت ده ميل راه . گفتم اگر باد موافق شود روزى چند ميل ميروى . گفت جهاز نارى كه شراع و دگلى ندارد شراع كوچكى دارد روزى دو ميل با شراع ميرود . گفتم چه ميگوئى اين حساب كجا و مايهء تو كدام . خانهات خراب شود همگى را بكشتن دادى . چهار ماه ديگر هم از اينقرار به ملتان نخواهيم رسيد .
گفت اين اتفاق اول است كه به جهت من افتاده و الا چهل سال است كه جهاز نازى اختراع شده هرگز چنين اتفاقى بجهة هيچكس نيفتاده است و سواى تسليم چاره نيست و اين درد درمان ندارد . همگى
فقط تسليم محض
تسليم كرده و برضاى حقتعالى تفويض نموديم . حساب آب و آذوقهء خود را كرده پانزده روز آب باقى مانده و بيست روز نان و ساير آذوقه بقلم آمد و آذوقه را ضبط كرده قرار شد روزى بهركس سى مثقال آب و پنجاه مثقال آذوقه مأكول بيشتر ندهند تا بهبينيم چه مىشود . گفتم
سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 291
مساهمون: رضا قلى ميرزا نايب الاياله
ص٢٩١