ناموجه معذرت خواسته ولى از صفاى سبزه و رياحين همچنان مست و مسرور گشته كه نفس اماره بهيچوجه ملتفت به چيز ديگر نميگرديد و ديدهء برف ديده به جهت دفع از افسردگى افعى سرماى گذشته بجز از ترياق زمرد خضراى كوه و صحرا چيز ديگر نميديد .
خلاصه باتفاق آن جماعت ميآمديم تا بقريهء حمّانه كه منزل آن شخص بود . اصرار بسيار نمود كه امشب در اينجا توقف فرمائيد . اينجانب به جهت وصول به بيروت و مركب نارى قبول ننموده هرقدر الحاح نمود مفيد نيفتاد و قدرى راه همراه آمده دليلى « 1 » را باتفاق روانه نموده و خود مراجعت كرد . قدرى راه كه آمديم سبحان اللّه به سنبل زارى رسيديم كه رايحهء سنبل مشام جان را معطر و از تماشاى اين سنبلستان بمثابهء گيسوان دلدار بى خود و بىخبر گشته جمع كوهسار سنبلزار بود . ساعتى در آن
سنبلزار
گلزار پياده گشته و پيالهء مسرت نوشيده و از خستگى و واماندگى برآسوده چند دسته سنبل بسته روبراه گشته قدرى كه آمده از دور كوه پرشكوهى به نظر رسيد و بلندى كمر آن كوه تخمينا يك فرسنگ ميشد و چنان مينمود مثل آينه و رودخانههاى عظيمى از سر كوه به زير سرازير مىشد كه نعرهء ريزش آن آب ، قريب دو فرسنگ راه ميرفت و بواسطهء بلندى ، ترشحش نيم فرسنگ ديده ميشد . معاينه عمودى از نور بر آن كوه پرنور سرازير گشته و از آنجا بر روى لاله و سنبل ريخته .
نگون از كوه سيل از ابر آزار * تو گوئى كوهكن گريد بكهسار
هامش
( 1 ) - در نسخهء اصل چاپ و مجلس : عليقى و نسخهء ديگر : دليلى در اتفاق