از خنكىّ هوا برات زمين را * گوئى « 1 » بر يخ نوشته منشى دوران
لحظه بلحظه برف از آسمان و زمين شدتش زياد ميشد و اينجانب و اخوان در جلو بنه و آدمها مىبوديم تا به سربالائى كوه كه رسيديم گردنه [ اى ] به نظر رسيد كه به كلى برف گرفته بود .
قدرى كه رفتيم اسبها فرورفته لابد گشته پياده شديم و بر روى برف نشسته بدرگاه حضرت بارى ميناليديم و كلمات طيبات شهادتين را ادا نموده منتظر اجل موعود بوديم كه كريم چارهساز تفضل كرده برف آسمان موقوف ولى باد و سرما بشدت تمام مىبود و مه گرفته بود كه چشم جائى را نميديد و از عقب بنه و اسباب نيز رسيده و به كلى در ميان برف فرورفته و اين - جانب و اخوان اسبها را سرداده آويختيم به بارها ، يك لنگه بار بدوش تيمور ميرزا داده گفتم بهر قسم است به بالاى كوه برده ، آن هم بار را بدوش كشيده در ميان آن برفها پا كه برميداشت لابد تا سينه فروميرفت .
باز قوت كرده بيرون مىآمد چند قدمى كه ميرفت باز فرورفته به همين حالت
در اوج بيچارگى
بار را به بلندى كوه رسانيده و اين جانب و والى گوشهء ديگر را گرفته كشان كشان ميبرديم . نوكرها و قاطرچيان كه ما را به اين حالت ديده همت كردند و بارها را بدوش كشيده از گردنه بالا آوردند .
سبحان اللّه بالاى گردنه مثل پائين گردنه بهيچوجه تفاوت نداشته چندين بار اسبها و بارها در برف فرورفته و باز پياده شده باز بدوش كشيده و مالها را نجات ميداديم و ميرفتيم ولى چگونه رفتنى كه صد قدم
هامش
( 1 ) - نسخهء آقاى نفيسى : برنج .