در گل فرورفته و بارها افتاده بمعركه [ اى ] افتاديم كه شرح نميتوان نمود .
و ليكن چون اول صبح بود و دامنهء كوه قريب بود به جهت استخلاص از باتلاق سعى نموده كه خود را بدامنهء كوه رسانيده باشيم .
غرض نيم فرسنگ راه همهجا افتانوخيزان در دو ساعت آمده تا بدامنهء كوه لبنان رسيديم . قريه بزرگى در دامنهء كوه واقع شده و از اطراف آن كوه درهها و رودخانهها روان كه هريك اسب را مىپيچانيد احتمال مىتوان داد كه پنجهزار رودخانه ميرفت در آن صحرا . كاروان بسيار از دور نمايان گشت نزديك بكاروان كه رسيديم چشم ما به كنيزكى گرجيه
تسلى دل رنجديده
افتاد چنان كه گويى آفتاب جهانتاب برآمد يا اينكه آب حيات از ظلمات بدرآمد .
روئى ، چگونه روئى ، روئى چه « 1 » آفتابى * موئى چگونه موئى هر حلقه پيچ و تابى
نزديك رفته رفع خستگىها و واماندگىها را بملاقات جمال آن پرى مثال نموده با خود گفتم :
با كاروان مصرى چندين شكر نباشد * در لعبتان چينى زين خوبتر نباشد
بازهم زشت و زيبا
ليكن از آنجائى كه آسمان هميشه پريوشان را اسير ديوسيرتان مىكند و مهوشان را در چنگ خرچنگ روشان در و بال مىاندازد ، خواجهء آن كنيزك مردى درشتخوى و زشتروى بود كه از ديدار قبيحش
هامش
( 1 ) - نسخهء مجلس : چو .