تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
ديو رميده و هرگز رايحهء محبت بمشامش نرسيده :
تو گوئى تا قيامت زشت‌روئى * برو ختم است و بر يوسف نكوئى
بارى از ملاحظهء آن زشت و زيبا و آن ديو و حورا پاره [ اى ] عبرت گرفتم و به جهت تأمّل و توقف كنيزك از خواجه تحقيقات و استفسار نمودم . از آن جمله سؤال نمودم كه اين كوه برف راه ميدهد . باز در نهايت ترش‌روئى جواب داد محال است عبور از اين كوه و ما هفت روز است از بيروت بيرون آمده‌ايم و روزى دو فرسنگ راه طى نموده‌ايم و تمام بار را بدوش كشيده و گذرانيده‌ايم و چندين مرتبه برف و بادروبه ما را قريب به هلاكت رسانيده است و چند نفر از اين كاروان را هلاك نموده . بعد از استماع اين فقرات حيران مانده و دل بمرگ نهاده و توكل بر خدا كرده در دامنه كوه روان شده قدرى راه كه از كوه بالا رفته برف از آسمان زورآور گشته و كم‌كم به برف كوه رسيده قدرى كه پيش رفته به جائى رسيديم كه تا سينه اسب در برف فرورفته و از آسمان برف مىآمد . پيش چشم ما تار گشته و آن كوه چون درياى غار به نظر مىنمود نفس‌ها از سردى بسته و در دل عقده گشته و شربت‌دار طبيعت در شربت خانهء وجود از نفس‌هاى منقطع معدود به جهت حرارت نفس اماره بستنى دود بسته و طباخ حرارت غريزى از آتش‌افروزى در زير ديك معده دستش برف و سرما افسرده گشته .
خون بعروق آنچنان فسرده كه گوئى * شاخ بقم رسته است از رگ شريان