و ماهرويان نصارى در فضاى آن چمن بهر گوشه انجمنى ساخته و آفتاب طلعتان عيسوى در آن گلستان هريك چون آفتاب تابان در ميان كواكب نمايان و بر اطراف آن گلذار « 1 » و مرغزار افواج عشاقان و تماشائيان چون هاله بگرد آن مهرويان حلقه زده از انفاس مسيحى دلهاى مرده را حياتى تازه و تشاطى بىاندازه حاصل مينمودند . شكرلبان نصرانى لعل ارغوانى چون مريم عهد عيسى بوسه را حامله و شيرين پسران ارامنه از شكر خنده و قامت چون سرو آزاد بمضمون و
هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ
« 2 »
تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا
دلربائى بيدلان را آماده :
عيسى ار فخر بدين قوم كند جا دارد * زانكه در لعل خود اعجاز مسيحا دارند
و ما بر هر انجمنى كه ميگذشتيم تفريحى بقرار واقع مينموديم ولى قاعدهء غريبى در كل معمورهء شام و دمشق معمول است كه يك نفر عجم بخصوص همينقدر كه كلاه بر سر داشته باشد در هر كجا كه اهل شام او را ملاحظه نمايند جمعيت كرده صغير و كبير بيك دفعه بلند ميگويند حاجى قوقو ، لهذا افتضاح كلى دست بهم « 3 » ميدهد . اين قاعده به حيثيتى
حاجى قوقو
معمول است كه روزى از كوچه ميگذشتم طفلى بر در خانه نشسته بود چشمش كه بر ما افتاد فرياد كرد كه حاجى قوقو . قضا را پيره مردى به حالت نزع در خانه افتاده بود همينقدر كه صداى طفل را شنيده دانست
هامش
( 1 ) - در اصل همهجا چنين و غلط است . نسخه مجلس : گلزار .
( 2 ) - نسخه مجلس : نخل و غلط است و تساقط اليك هم كه در هر سه نسخه چنين است بايد تساقط عليك باشد .
( 3 ) - نسخه ديگر كلمهء بهم ندارد .