تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
خزينه‌دار خود را باباش ترجمان نزد شريف پاشا فرستاد افتضاح كلى بر سر شريف پاشا آوردند سربازها را آورده و بقرار واقع تنبيه نموده بارى آن روز سه ساعت از روز گذشته تا يك ساعت بغروب مانده اين محشر برپا بود .

نداى الامان و عيد و روبوسى مردمان

يكساعت بغروب مانده توپى انداخته و منادى آواى الامان الامان بلند ساخت . مردم در هر كجا كه پنهان شده بودند بيرون آمده مثل اينكه از مادر تازه متولد شده‌اند به يكديگر كه ميرسيدند مصافحه كرده مثل روز عيد بشارت ميدادند . پدر و مادر و برادر مثل اينكه در ميانهء ايشان مسافرت ده ساله واقع شده باشد با يكديگر معانقه كرده و همديگر را در آغوش كشيده گريهء خوشحالى بر ايشان دست ميداد و نهايت تعجب جهت ما دست داده كه اين چه حالتى مىباشد . ابتدا آن اضطراب و حال اين خنده و گريه درهم و مبارك باد . خلاصه بسيار بسيار در تفكر بوديم تا شخصى از اهل شام كه هر روز بجهة خدمات و معاملات نزد ما مىآمد ازو تحقيق نموده گفت محمد على پاشا و ابراهيم پاشا در ممالك متصرفهء خود قرار داده‌اند كه هر شش ماه بشش ماه در روزى معين سى چهل هزار جمعيت مهيا كرده يك دفعه در شهر و دهات و مزارع مأمور بگرفتن آدم ميشوند . از طفل پنجساله تا مرد چهل ساله هركس را از بنده و آزاد ، سياه يا سفيد ، كسبه و تاجر ، برزگر و فلاح ، به نظر رسد گرفته و بسته و بسراى پادشاه برده آنچه طفل است در قلعه بمكتب گذارده و بعضى را شيپورچى و بالابان‌زن و طبّال نموده و جوانان او را يك‌ماهه مشق سربازى داده بعد آنچه از صغير و كبير جمع شده‌اند تمام