آخر مشخص شد كه كجاوهها گم شدهاند . محمد در آن صحرا شترها را خوابانيده ، سوار به اطراف فرستاده ، جمعى كه باتفاق ما بودند نماز صبح را در آن بيابان كرده و كمكم روان شدند .
يوم سهشنبه بيست و يكم جبال شام به نظر درست درآمده ، صحرائى باصفا به نظر آمده ، خرگوش بسيارى در آن صحرا بوده ، و آنچنان عطش بر انسان و حيوان زورآور گشته كه فوق آن متصور نيست . بطلب آب بارش روان شده فرسنگى راه را طى نموده گله گوسفندى به نظر درآورده گفتم بايد آب نزديك باشد ، قريب به گوسفندها كه رسيديم قليل آبى به نظر رسيد . شكر خدا را بجاى آورده ، قدرى از آن آب خورده و اسبها را سيرآب نموده روان شديم . گوسفندها را به آب آورده بودند به قسم خوشى ، كه هريك را زنگى كوچك بر گردن آنها بسته خيلى خوشآهنگ مىشود هنگام راه رفتن .
بارى بعد از تماشاى گوسفندان رو بحمل « 1 » نموده مراجعت كرديم و حمل « 2 » به علت نرسيدن حاج نيز معطل شده و به اين جانب بواسطهء نبودن آذوقه گرسنگى زورآور شده [ كذا ] تحقيق نمودم كه منزل امروز كجا مىباشد گفتند منزل جائيست مسمى به « مكسوره » يا « مقصوره » « 3 » ولى به علت نرسيدن بقيهء حاج امروز نخواهيم رسيد . تصور نموديم كه امشب نيز در آن صحرا بسر بريم از گرسنگى تلف خواهيم شد و ناچار نشانى مكسوره را گرفته كوهى بسيار عظيم نشانه دادند و گفتند در دهنهء آن كوه مىباشد . به همين قرار نشانه روان شديم و اسبهاى ضعيف و ناتوان را هرقدر
هامش
( 1 و 2 ) - نسخهء مجلس : جمل .
( 3 ) - نسخه ديگر يا مقصوره را ندارد