گفتم . خنجر بر زمين آمد و او بدر رفت . تيمور ميرزا را گفتم ايستادهاى ، بزن . تيمور ميرزا طپانچه را كشيده بجانب محمد انداخت . بمحمد نخورد و بر شتر آمد ، مركوب محمد را نحرد خانى نمود . بعد از كشتن شتر هرقدر حاج اصرار نمودند كه به علت بارش و طوفان سوار كجاوه ديگر شوم قبول ننموده و بر اسب سوار گشته سرما و طوفان و تاريكى بطريقى زورآور شده كه در مدت عمر خود هرگز نديده بودم و ليكن از شدت تغير و تلخى اوقات معلوم نميشد . بارى چهار فرسنگ راه كه آمديم ، كجاوه با جمل « 1 » پيش رو را كه محمد در آن بود و راهنمائى مينمود از نظر غايب نموده در آن وادى گمراه شدند و به طرفى ديگر مخالف روان شدند و ساير اطلاعى از گمراهى ايشان نداشتند و ميرفتند و از شدت سرما لابد شده باتفاق والى پياده شده كه اندكى پياده راه رفته بلكه رفع سرما شود . به قدر ، دو فرسنگ راه كه آمديم ديديم چاره نميشود توقف كرده چند بوته خار آتش زده ، جمعى از اعراب پياده بدور آتش جمع شدند تا قليانى كشيديم جمل « 2 » از نظر غايب شد و هرقدر آواز داديم به جائى نرسيده اعراب هم راه را ندانسته ، مكرر گم شديم ، باز چاره منحصر گشته طپانچهء ديگر انداخته
گمشدن در صحرا
تيمور ميرزا كه بواسطهء خستگى و عدم خواب ، روى بار شتر سوار شده نتوانست خود را بما رسانيده در جواب آن هم طپانچه انداخته بهواى صداى طپانچه اسب تاخته ، خود را بحمل « 3 » رسانيده تا قريب بصبح راه رفته
هامش
( 1 ) - طبق نسخه مجلس . نسخهء اصل : حمل .
( 2 ) - نسخه مجلس : جمل .
( 3 ) - نسخهء مجلس و نسخه ديگر : جمل .