نمىتوانستيم خود را به زير انداخته باشيم . در هرصورت خود را بر روى شتر محكم گرفته هوش از سر ما بدر رفت ، حيران بوديم كه آيا بر سر ما چه خواهد آمد ، فضل و كرم و پروردگار « 1 » شامل حال گرديد . شتر در گل و وحل گرفتار گشته بر زمين خورد و با خنجر و كارد روپوش كجاوه را دريده و از آن شتر ديوانه فرود آمده ، اكنون تاريكى بمرتبهايست كه چشم چشم را نمىبيند و اهل قافله به كلى رفتهاند . با وجود زمين خوردن و اينهمه زحمت باران و خوف گمراهى قطع حيات كرده ، دل بر ممات بسته نمىدانيم چه كنيم و كجا رويم . بهر قسم بود ، در آن
قطع حيات
تاريكى و زمين پرگل روان شده همهجا در گل بر زمين خورده ، و فرياد بلند نموده فريادرسى بهم نرسيد . عاقبت چاره نيافته لابد به قدر نيم فرسنگ راه آمده باتفاق برادر مكرم والى بجهة اخبار تفكر نموده طپانچه انداخته ، تيمور ميرزا كه سوار اسب بود صداى طپانچه بگوشش رسيده چون معهود در ميانه بود بهواى صداى طپانچه ، اسب انداخته و اسب ديگر يدك كرده خود را رسانيده بعد از رسيدن تيمور ميرزا خلاصه گويا خدا عمر
عمر دوباره
دوباره [ اى ] بما بخشيده با والى دوپشته بر اسب نشسته روان شديم تا بحاج رسيديم .
هرقدر خواستم با آن احوال و پاى مجروح و تن خسته خوددارى نمايم ممكن نشد . محمد را كه ملاقات كردم عنان اختيار از كفم بيرون رفت . خنجر كشيده به قصد محمد انداخته و آنچه لازمه خباثت و خيانت كه با او بود
هامش
( 1 ) - كذا فى الاصل . نسخهء مجلس و نسخه ديگر : فضل و كرم پروردگار .