رانديم قريب به مغرب به جائى رسيديم كه تا چشم كار ميكرد « 1 » دريا بود عطش هم بسيار داشته بهواى آب خوردن آمديم لب آن دريا . ملاحظه كرديم كه عمق آنهمه آب دريا به قدر يك جو زياد نيست و چنان صاف و روشن است كه عكس تمام كوهها در آن نمودار است ولى بمحض
تشنگى در كنار درياى آب
رسيدن و وزيدن هوا آنچنان گل مىشود كه معلوم نميشود آب است . با وجود آنهمه تشنگى قطره [ اى ] بلب ما نرسيد :
چهره بنما « 2 » و مكن منع از ديدن كه هست « 3 » * تشنهكامى را نمودن آب و كردن منع آب
و سبب آن زمين اين است كه منتهاى تساوى را سطح زمين دارد بطريقى كه آب بارش بهرجا مقطر شود همانجا توقف دارد و خود خاك نيز نهايت صلابت را دارد كه آب فرونميرود .
بارى جرأت نموده به آب زديم و دو فرسنگ در آب قطع مسافت نموده و چنان شد كه همهء اطراف آب بود . سواى همان كوه كه نشانهء ما بود ، و بهواى آن كوه در آب ميآمديم تا از آب بدر رفته بصحرائى كفه رسيده كه تا چشم كار ميكرد صحرا بود . ظاهر اين است كه همان زمين آبگير بوده ولى بلندتر بوده كه آب نگرفته . دو فرسنگ ديگر راه آمده به جائى نرسيديم . قريب به مغرب شد ، بهرطرف رو مينمائيم اثرى از آبادى ظاهر نيست و اسبها از رفتار باز ماندند . آسمان ، ابرى بالاى
هامش
( 1 ) - نسخه ديگر چشم ميديد و از اين قبيل تفاوتها كه در معنى مؤثر نيست بين اين نسخه و نسخه مجلس و اصل ديده مىشود .
( 2 ) - نسخهء مجلس . نسخهء اصل : منما .
( 3 ) - كذا و در نسخهء مجلس زير آن نوشته شده است « اين شعر غلط است » .
در نسخه ديگر :چهر منما يا مكن منع من از ديدن كه هست ،و اين صحيح است .