سركشيده ، بناى باريدن گذارد و مغرب گشت . قريب بكوه رسيدم ، هرقدر اطراف كوه را گردش كرده شايد آبادى به نظر آيد مطلقا آثار آبادى نبود .
در آن شدت سرما و كثرت باران و بيابان نابلد و غربت و گرسنگى و لباسهاى
خستگى ، گرسنگى ، و نوميدى
آميخته در گل و خوف از اعراب و اسبهاى مانده و خستگى چهل منزل راه و بىخوابى سه شبانهروز و نااميد بودن از آبادى ، سبحان اللّه حالى دست داد كه تقريرى نيست .
بارى قرار بر آن داديم كه هريك قريب يك ميدان از يكديگر دور شده و متصل به يكديگر آواز نموده كه گم نشويم از آن سمت كه تيمور ميرزا روان شد ، قريب يك ميدان كه رفت آواز زنگى بكوشش آمد ، اندكى بصداى زنگ پيش رفت . ديد گلهء گوسفندى مىباشد كه به همان قاعده زنگ به گردن ايشان بستهاند ، لهذا فرياد نمود و اينجانبان نيز تيرد او « 1 » رفتيم و از چوپان آن گله تحقيق نموديم . چوپان در جواب گفت كه تا مكسوره پنج فرسنگ راه مىباشد ولى در سه فرسنگى خانه اعراب عقيدات « 2 » است ، سراغ كرده بهواى خانههاى اعراب روان شده ، هرچند والى اصرار به بردن چوپان نمود راضى نشده باز مجددا گم شديم :
شب تار است و ره وادى ايمن در پيش * آتش طور كجا وعدهء ديدار كجاست
و نميدانستيم كجا ميرويم . اسبها مانده ، در اين شب پياده شده ،
هامش
( 1 ) - كذا فى الاصل . نسخهء مجلس و نسخهء ديگر : بنزد او .
( 2 ) - نسخهء مجلس : عفيدات .