كرديم كه حكايت تاراج است . هريك سراسيمه روان رو بچادرهاى خود و يراق بسته مستعد نزاع شديم كه ناگاه ديدم كه آواز برآمد كه حاج مرخص است . چادرها را كه انداختند باز يكنفر از مشايخ نكول نموده گفت امر من نگذشته است و نميگذارم كه بار نمايند . باز خبر رسيد كه موقوف شد . دوباره چادرها را برپا كرده محمد تويچرى مستأصل گشته دخيل بسيار « 1 » بمشايخ گشت . مشايخ بحمايت محمد شترها را كشيده با ابن شهلان در مقام جدال برآمده ، لابد ابن شهلان تسليم نموده حاج مرخص گشتند كه آواز الفلاح از حاجى رجبعلى چاوش بلند شد . بند
آواز « الفلاح » و مرخصى حاج
مردمان « 2 » از آسمان گسيخت يك دفعه در طرفة العينى بارها را بار نموده ، روان شدند .
غرض يكشنبه نوزدهم از آنجا حركت نموده چهار فرسنگ راه كه آمديم غروب آفتاب بصحرائى « 3 » بىآب و بدهوائى نزول نموده ، اطراف ايلات انيزه بودند . يوم دوشنبه بيستم از آنجا حركت كرده ، همهجا در ميان ايلات عرب قطع مسافت كرده . دو فرسنگى به آب گلآلودى رسيد « 4 » اهل قافله آبگيرى نموده و روان شدند و پاره [ اى ] گوسفند نيز خريدارى كرده پس از چند روز گرسنگى چشم ايشان به گوشتى افتاد . تفريح كاملى حاصل نمودند . قريب هشت فرسخ راه را قطع مسافت نموده به منزل بى آبى فرود آمده و دو ساعت بصبح مانده يوم سهشنبه بيست و يكم از
هامش
( 1 ) - نسخه ديگر بساير مشايخ .
( 2 ) - نسخهء مجلس : بندمان .
( 3 ) - نسخهء مجلس و نسخه ديگر : بصحراى .
( 4 ) - نسخهء مجلس و نسخه ديگر رسيده .