طلب تنخواه در ميان حاج افتاده ، هركس يك اشرفى حتى هر تنخواهى كه هر بيوه زنى در كف داشت ، بيرون آورده و تسليم كرده بعد از موجود شدن تنخواه ، شيخ شهلان را بچادر خود طلبيده بعد از تعارفات و صرف شيرينى تنخواه را تسليم او نموده ، تنخواه را كه ضبط كرد به محمد گفت در پنجسال قبل ازين دويست تومان از تو طلب دارم و ميخواهم . بيچاره برخاست و روى پاى شيخ افتاده و هرقدر عجز كرد به جائى نرسيده گفت تا نگيرم ، نمىگذارم حاج بار كنند . مشايخ ديگر كه ديدند اين ادعاى قديم را مىكند هريك رجوع به حساب قديم كرده ، بيچاره حاج ، يك طرف بىآبى و عدم آذوقه ، يك طرف انقضاى مدت حج و رفتن پاشاى شام ، يك طرف مطالبه اخوه همهگى [ كذا ] بمرگ راضى بودند . تيمم كرده همگى منتظر شهادت بودند . آنشب خواب به چشم احدى نرفته تا صبح اشقياى اعراب تشدد ميكردند . شاه قلى ميرزا كه
باز هم جوانمردى ايرانى
استيصال خلق را ملاحظه نمود در چادر اندرون خود رفته ، قدرى از طلاآلات زنانه مهيا كرده ، نزد ايشان فرستاده همگى اهل قافله و اعراب در چادر محمد جمع بوده پيغام شاهزاده و طلاآلات را بردند .
چشم ايشان كه بطلاآلات افتاد قدرى نرم شدند و جماعت حاج را بخواطر [ كذا ] رسيد كه راضى شدند و مرخص نمودند كه حاج بروند ، يك دفعه هزار نفر از وفور شوق فرياد نموده و رو بچادرها دويدند . من و اخوان در چادر نشسته بوديم قدرى نخود آب پرگل جوشانيده نهار ميخورديم كه يكبار غوغا برخاست و مردم رو بچادرها دويدند . يقين
سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 204
مساهمون: رضا قلى ميرزا نايب الاياله
ص٢٠٤