تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
و هر لحظه باقر خان ما را از خدمتگزارى وليخان اميدوار ميساخت تا هنگام غروب وارد احشام وليخان گشتيم .

در خانهء وليخان و مهمان‌نوازى او

غفلة بدر چادر وليخان پياده شده وليخان كه هميشهء اوقات از نوكرهاى ما كوه بكوه فرار ميكرد و اگر احيانا نوكرى از ما ميخواست او را ملاقات كند حتى چاقوئى كه در جيب داشت بيرون ميآورد ، در آن‌وقت بىخبر چندين شاهزاده را بر در چادر خود ديد ؛ مشخص است كه چه‌قدر توهم خواهد نمود . بمحض اينكه چشمش بر ما افتاد تفنگ خود را برداشت و از دامنه كوه بالا رفت و جمعيت خود را فرياد كرد . باقر خان پسر وليخان رفت و او را از گزارش احوال ما اطلاع داد . از كوه به زير آمده در پاى ما افتاد و گريبان چاك زده اينقدر گريه كرد كه از گريه او احوال ما متغير شده بعد از گريه و زارى بيان نمود كه جان من در راه شما مىباشد و به قدر قوه كوتاهى نخواهم كرد . زياده از حد اظهار اخلاص نمود . دفعى چادرى عليحده به جهت ما برپا نمود و فرش كرده ما را دران چادر بردند . خود و طوائفش كمر خدمتگزارى را بر ميان بسته كه زياده از حد ما را از خود خوشنود داشت . بارى اوضاع غريبى در چادرى كه به جهت ما زده بودند پديد آمد . سياه چادر مندرس بود و پرده [ اى ] كه به جهت سردى هوا بدر چادر آويخته زشت و زيبا بودند پردهء كشميرى كه لا اقل يكصد تومان قيمت آن ميشد و فرشى كه انداخته بود سرانداز آن را شال كشميرى بسيار ممتاز كه سيصد تومان قيمت آن بوده يك باريكه آن فرش نمد تفتى بود ، و ديگر كهنه بوريائى سوخته كه يك وجب خاكستر روى آن را گرفته بود و قالى وسطش پاره