ميكنيد . پاره [ اى ] از اين تملقات گفته يكيك الوار بدور ما جمع گشته و هريك بر روى آن لباسهاى چرب چرك مندرس جامههاى زربفت و اطلس پوشيدهبان هيئت به اطراف ما حلقه زدند . ملاى ملعون گفت درين نيمهشب كجا ميخواهيد برويد . گفتم از اينكه ما را خواب نمىبرد لازم است قطع مسافت كرده زودتر خود را بخانهء وليخان رسانيم . جواب گفت كه كوه پيرزن را برف گرفته و امكان عبور به جهت شما نيست و اگر برويد تمام تلف خواهيد شد و ما نيز خسته و بىحاليم از بسكه در خدمتگزارى امروز سعى و كوشش نمودهايم يكنفر در خدمت شما نمىتوانيم آمد . از اين حرف بسيار متوحش شده به دو گفتم گرچه دورى از ملاقات شما امرى است مشكل و ليكن رونده را بايد رفت . زياده متحمل نشده اسب را يك دفعه رانديم و از آن قريه بيرون آمديم تصور كرديم در آن خرابهها اگر پنجاه نفر غفلة بر سر ما ريزند چه مىتوانيم كرد اما در صحرا كوشش خود را مىنمائيم .
بارى ملاى ملعون ديد ما رفتيم ناچار جان محمد خان را با دو سوار ديگر غفلة « 1 » بهمراه ما روانه كرد . همهجا آمده تا به اول گردنهء برف رسيديم در آن نيمهء شب . خلاصهء كلام اينكه مرارت و صدمه [ اى ] در آنشب از آن برف و سرما ، بيخوابى و بدحالى كشيديم كه تلخى آن صدمه تا عمر باقى باشد از مذاق خاطر فراموش نخواهيم كرد .
بالاخره دو ساعت بصبح مانده بكاروانسرائى رسيديم كه بر سر گردنه بود . نسيم سحرى در جنبش آمده و نفسهاى ما قطع گشته قريب به هلاكت رسيده بوديم ناچار در آن كاروانسرا درآمده اسبهاى گرسنه
هامش
( 1 ) - نسخه ديگر غفلة ندارد .