بيكدفعه از جاى حركت كرده از دروازهء اصفهان برآمديم . يكى از نوكرهاى قديمى كه هميشه اظهار ارادت و خدمت مىكرد در آنوقت سر تفنگ را از تيركش قلعه بر دوش تيمور ميرزا گذاشت و گفت چگونه [ اى ] كه تو را به آتش تفنگ بسوزانم . تيمور ميرزا تفنگى از براى كلهء آن حرامزاده انداخت چون سر را در پناه ديوار پنهان كرد گلوله آجرى چند بر سرش ريخته خود آن حرامزاده را نگرفت كه از برج قلعهء اطراف ما را باران گلوله احاطه نموده و ما خود را دور تر كشيده رو به سمت شمال روان شديم .
نجات مؤلف و شش برادرش
اگرچه هريك از آن سهام آتشينفام به جهت ما پيكى بود از اجل و مرگى مؤجل و ليكن چون حفظ سبحانى اقتضا نموده بود كه چند روزى ديگر حياتى از ما باقى باشد لله الحمد و المنه آسيبى از آنهمه گلوله بما نرسيد مگر بر يك اسب ما كه اندكى ران او را خراشيد . بارى در آنوقت بدين تفصيل كه نگاشته شد بيرون رفتيم . در آنوقت ما شش برادر بوديم و چهار نفر نوكر همراه داشتيم و بعلاوهء اسبهاى سوارى ، دو اسب ديگر يدك داشتيم . اما از جملهء شش برادر : اينجانب و تيمور ميرزا و اسكندر ميرزا و والى و شاهرخ ميرزا و اكبر ميرزا و از جملهء چهار نوكر : حاتم تركمان كه در پنج سالگى شاه مرحوم به من مرحمت كرده بود و از جمله نمك - شناسان بود كه همراه ما بيرون آمد و ديگرى على محمد بيگ نام جلودار تيمور ميرزا بود كه اصلش زنگنه بود باتفاق از شهر بيرون آمد و ديگرى بابا مهديقلى ميراخور والى كه مردى پخته و كاردان و كارآمد بود در حالتى كه فرستاده اينجانب والى را خبر كرده آنچه لازمهء خدمتگزارى « 1 »
هامش
( 1 ) - در اصل و نسخهء ديگر خدمتگذارى .