باشد ده نفر ، پنج نفر تفنگچى ، كه بما برسانى ما مىتوانيم دروازه را داشته و جان فرمانفرما را از چنگ دشمن خلاص كرده بيرون برده باشيم .
و ما خود در ميان دروازه سواره ايستاده بوديم تصور كرديم كه اگر اسبها را رها كرده بر بالاى برج برويم اسب را بدست هركس كه بدهيم بطمع ماليه كه بر تركها مىباشد خواهند برد و اگر بدست برادرها بدهيم هر لحظه تفنگچى شهرى حملهآور مىگردند و دست برادرها كه گرفتار لجام اسبها باشد و نتوانند تفنگ انداخت دروازه از دست ميرود .
و در آنوقت همچنان صداى نالهء تفنگ و غوغاى خلق از اطراف بلند شده بود كه از دود باروت چشم جائى را نميديد و ما را از بالاى سر كه برج دروازه باشد بسيار تشويش بود كه مبادا غفلة برج را گرفته ما را هدف تير بلا سازند . جمعى از عملهجات و فراشان شاهزادهها پياده در آنجا ايستاده بودند پاره [ اى ] اظهار دلسوزى و اخلاص مىكردند . يك نفر از ايشانرا گفتم كه تو در بالاى برج رفته ملاحظه كن تفنگچى و جمعيتى هرگاه بخواهند از روى بدنه بر سر برج آيند ما را خبر ده تا اينكه بدفع آنها بكوشيم . آنشخص بر بالاى سر دروازه برآمده هر دم او را فرياد مىكرديم كه كسى را مىبينى جواب مىداد كه خاطر شما جمع باشد احدى نيست . شما به كار خود مشغول باشيد در آن بين جمعيتى از بازار پيدا شده حمله آوردند به دروازه و بناى تفنگ انداختن نهادند و با شمشير و خنجر بر سر ما ريختند و از طرف خارج شهر نيز به قدر سيصد چهار صد رأس چهارپا و الاغ از دهات و قراء شهر غله آورده در ميان دروازه بطريقى
سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: رضا قلى ميرزا نايب الاياله
ص١٢٩