مثل باران از سر برج دروازه بر زمين ميريخت . اين جانب كه كار را تباه ديده متحمّل به دروازه باغ شاه نشدم و روى به دروازهء اصفهان اسب انداختم . هرقدر اخوان گفتند كه كجا ميروى و چه ميخواهى بكنى گفتم كه جاى تأمل نيست بهر كجا كه من ميروم شما آمده باشيد . تصور كردم كه اين دروازه را از دست ما گرفتهاند بايد به دروازهء اصفهان رفت اگر او را هم گرفته باشند انا للّه و انا اليه راجعون . چاره مرگ است و الا اگر آن دروازه بدست آيد ميتوان از شكر اللّه خان نورى « 1 » و قاجاريه كه در آن محله هستند استمدادى نمود تا اينكه سركار اقدس خود را بما رسانند و دروازه را نگاه داشت . اينقدر فرصت نداشتم كه اسب يدك خود را به اسكندر ميرزا داده باشم كه سوار شود ، آن طفل را روانهء طويله كردم كه برو اسبى سوار شده به زودى به دروازهء اصفهان آمده باش . همهجا اسب تاخته دستهبهدسته فوج به فوج نوكرهاى خود را در راه ميديدم كه يراق و اسلحه بر خود ترتيب داده روى به دروازهها ميروند . ما نيز پايههاى تفنگ را كشيده مستعد در روى خانه زين نشسته بوديم كه اگر « 2 » دست اشاره بجانب ما كند شكمش را سفره كرده باشيم و در همهجا اسب تاخته و فرياد ميكرديم كه اينك در جلو منوچهر خان و لشكر آذربايجان رفته چنين و چنان خواهيم كرد . عنقريب كله منارها از رؤوس سرداران و رؤساى ايشان در اين ميدان برپا خواهد شد . و به همين منوال ميآمديم تا قريب به دروازه كه رسيديم ملاحظه كرديم كه دويست سيصد نفر تفنگچى و الواط شهرى ايشان نيز رو به دروازه ميآيند . اسبى در ميان آن جماعت انداخته و پايههاى
هامش
( 1 ) - در نسخهء ديگر و طوايف نورى اضافه دارد .
( 2 ) - در نسخه ديگر كسى اضافه دارد .