اين جانب بعد از شنيدن اين مقدمه سراسيمه به خدمت سركار اقدس شتافته شاهرخ ميرزا و اكبر ميرزا « 1 » را ديدم كه به خدمت سركار اقدس ميروند و اكبر ميرزا لباس سوارى پوشيده به جهت رسالت نزد منوچهر خان برود .
اسبش را زين و لجام كرده آماده و مهيا بود . كيفيت اجماع حضرات فارسى را با ايشان گفته تأكيد در آمدنشان كردم و ايشان به خانه خود رفته اسبهاى خود را سوار شده بدر ارگ حاضر گشتند . اينجانب آدمى ديگر نزد والى فرستاده كه زود خود را رسانيده باش . در اثناى راه به خدمت شجاع السلطنه رسيدم ديدم با اضطراب تمام در ميدان ميدويدند عرض كردم عرضهاى من اكنون بر شما ظاهر خواهد شد . و بعد من به خدمت سركار اقدس رفته مراتب را عرض كردم . سركار اقدس همينقدر فرمودند كه تو برو دروازهء اصفهان را نگاهدارى كن همينقدر كارى بكن تا چند دقيقه ديگر دروازه بدست دشمن نيفتد كه خود را خواهم رساند . اينجانب از خدمت سركار اقدس بيرون آمده و سركار اقدس سراسيمه رخت پوشيده بيرون آمدند .
اينجانب بدر ارگ آمدم پسر وليخان « 2 » كه او را جان محمد خان ميگفتند در روز پيش با سى سوار به خدمت سركار اقدس مشرف گشته بود و سركار اقدس از راه مرحمت منزل او را در عمارات حواشى ارگ مقرر فرموده بودند . در آنوقت با سوارانش آماده و مهيا بود . اينجانب او را در آنجا ديده اسكندر ميرزا برادر خود را كه بسن چهارده سال بود همراه
هامش
( 1 ) - شاهرخ ميرزا و اكبر ميرزا فرزندان فرمانفرما . ف .
( 2 ) - وليخان رئيس ايل ممسنى . ف .