عادل از شكار مراجعت ميكرد بر سر راه او نشسته عرض كردم . دلش بر حال من سوخت . سواران ملتزم ركاب را باجماع حكم فرمود كه تا فردا ظهر قافله را و دزدها را از شما مىخواهم و مرا بعمارت خود برد و از لباس خود به جهت من سر تا پاى رخت فاخر فرستاد . شام مرحمت فرمود كمال نوازش را مبذول داشت .
روز ديگر طرف عصرى مأمورين برگشته چند نفر از آن گروه را گرفتار ساخته بحضور شاهزاده آوردند ولى وليخان اموال را ضبط كرده بود . دينارى از آن مال بدست نيفتاد . سركار حسام الدوله حكم به سياست سارقين كرده پانصد تومان مال مرا بعد « 1 » از صندوقخانه مرحمت فرمودند و گفت مال تو به تو رسيد و ما خود دانيم و دزدان و عريضه در شيراز خدمت نايب الاياله نوشته و من در شيراز عريضهء او را خدمت شما آوردم . اگر شما مرا نمىشناسيد من معرفت سركار را دارم و اميدوارم كه امشب به خانه « 2 » آمده باشيد . اينجانب كه سيد را شناختم باتفاق وى افتاده بخانهاش درآمدم .
بعد از زحمات چشمان برفزدهء ما به آبادى و آتش و دودى افتاده خداوند عالم را هزار بار شكر كرده بر سر آتش فرود آمدم . قدرى عليق در پيش اسبها ريخته و متعلّقان سيد مشغول طبخ گرديدند و من از كثرت غلبهء خواب تاب نياورده بيهوش افتادم .
از آنطرف سركار شجاع بعد از نزاع و يغماى خصم بر سر گردنه كه اسبهاى بلدى را جلو انداخته و عنان اسب را رها كرده همهجا باتفاق حيدر قلى ميرزا تاختكنان آمده تا اول صبح خود را بقلعهء
هامش
( 1 ) - در نسخهء ديگر نقد .
( 2 ) - در نسخهء ديگر بخانهء من .