تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
خود را از اسب انداخته اسب را تسليم كرد . تغو اسب را گرفته برگشت به قدر بيست قدم كه دور شد كه تفنگ آن نامرد آتش خورد . گلوله گرفت بر ران تغو كه از سرينش بدر رفت . اسب از دستش رها شد . دست را بر گردن اسب سرافراز چنبر ساخته بر گردن اسب افتاد . اينجانب از دور ملاحظه كردم دانستم تغو زخم برداشته گفتم نامردها تغو را دريابيد و قاتلش را فرصت ندهيد كه جهانگير خان به جهت آن پياده اسب تاخته آن پياده تفنگى پر كرد . سنگى را پناه خود كرده نشست و به جهت جهانگير خان انداخت . به دو نگرفت . تفنگ جهانگير خان به جهت او دراز شد و آتش نگرفت كه يكنفر از غلامان ابوابجمعى شكر اللّه خان رسيد و بضرب گلوله او را از پاى درآورد سرش را بريده و اسبش را گرفته آورد . اينجانب ديدم تغو به حالت بد است او را سوار قاطرى نموده روانه ايزد خواست نمودم . قدرى پيشتر آمده ديدم به قدر يكصد و پنجاه نفر سوار بر سر تلى جمع گشته‌اند گويا تاراجى كرده و انتظارى دارند . افسوس بسيار خورده كه چرا بيست نفر همراه نداشتم كه ايشانرا دستگير نمايم . با آن قليل جمعيت چه مىتوانستم كرد . قدرى بدور ايشان اسب تاخته و جولان نموده شايد از آن تل به زير آيند و مبارزت جويند اصلا از آن تل حركت نكرده و مبادرت بجنگ نكرده ما نيز از ايشان گذشته پاره‌اى راه كه آمديم چند نفر قاطرچى ملاحظه نموديم كه در آن صحرا نزد ما آمده‌اند . قاطرچيان اينجانب بوده‌اند « 1 » گفتند هفت رأس قاطر با بار را جمعى سوار و سرباز
هامش
( 1 ) - نسخه مجلس و نسخه ديگر بودند .