كشيك شجاع السلطنه بود اسب انداخته آمد و به زبان تركمانى بلغور مىكرد . محقق شد كه در آنحوالى سوارى ديده است . نزد اين جانب آمد و اسب يدك خواست . اينجانب اسب « سرافراز » يدك خود را به تغو دادم و پرسيدم چند سوار ديده و كيستند ؟ بيان نمود ديشب كه سوار شكسته و بنه از اين راه گذشته از جمعيت آنها هر سوارى پياده [ اى ] رديف خود از سرباز نشانيده و از عقب آمدهاند . اينك تمام اين صحرا مملو از سرباز و سوار است و در كار اينند كه بازماندهء بنه را غارت كرده و مردم را اسير نمايند . نمىدانم بر سر شجاع السلطنه چه آمده است ، او را گرفتهاند يا بسلامت است . بعد از استماع ، اينجانب اسب را برانگيخته والى و شكر اللّه خان با چهل نفر سوار همراهى كردند . ساير اتفاق نكرده هريك از گوشهاى بدر رفتند . تغو در جلو و ما از عقب اسب تاخته نظر كرديم زير هر بوته خارى و درهاى و بر سر هر سنگى سوار و سرباز است و چند سوار در زير ريشه كوهى سقناق كرده . تصور كرديم كه شايد از جماعت خودمان باشند كه به ستوه آمده خود را بكوه كشيدهاند . اكنون بايد رفت و ايشان را مصحوب خود گردانيد و بخصم پرداخت . نزديك به آن كمر كه رسيديم يكدست شليك در ما كرده كه اطراف اسب ما را پنجاه گلوله گرد كرد .
چون اجل نرسيده بود حفظ خدائى بخير گذرانيد . عنان اسب را رها كرده از دامنه كوه دور شديم .
زيردست ما دو سوار و سرباز بودند و تغو به جهت ايشان اسب تاخته يك سوار بدر رفت . رسيد بيك سوارى ديگر . نيزه را دراز كرده به سينهاش
سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: رضا قلى ميرزا نايب الاياله
ص١٠٦