حركت را ندارند « 1 » بايد بهرقسم است از اينجا گذشت و رفت والى مانده و من رفتم . همهء جبال صعب و راه قلب را طى كرده تا پنج ساعت از شب گذشته به اسفرجان رسيديم اكنون جائى را بلّديت ندارم و نميدانم كجا بايد رفت از گرسنگى و بىخوابى هوش بر من باقى نمانده قريب به هلاكت بودم و در هر معموره و خرابه ميگذشتم و طالب مكانى امن ميبودم كه بلكه دمى آسايش كنم .
در آن حيرت و سرگردانى بمضمون هرچه ميكارى روزى بدروى شخصى در كوچهباغ عنان اسبم را گرفت . اول واهمه نمودم كه مگر از خصماء و معاندين كسى باشد تفنگ را بر سينهاش دراز كرده نزديك به هلاكش بودم كه اظهار خصوصيت نمود . گفتم تو كيستى و اظهار خصوصيت از چه راه است ؟ گفت اگر شما مرا نمىشناسيد من شما را ميشناسم
برخورد به آشنا پس از آنهمه بلا
و حقوق محبتهاى شما را تا زندهام منظور دارم . اكنون لازم است بخانهء من آمده و شام ميل كرده استراحت كنيد و صبح روانه شويد . گفتم تا خود را آشنا و معرفى نكنى بخانهء تو فرود نخواهم آمد . گفت من فلان شخص سيد ميباشم كه كسب من تجارت است وقتى بسواحل فارس سفر كرده از بندر ابو شهر بكازرون ميآمدم در تنك تركان طايفهء ولى خان ممسنى قافله را زده مرا در آن ميان عور و برهنه كرد . معادل پانصد تومان از تنخواه من در آن ميانه بردند و من در آن حالت زار در كازرون آمدم .
برادر شما تيمور ميرزا در كازرون بود مراتب را در هنگامى كه آن شاهزاده
هامش
( 1 ) - نسخهء مجلس گفتم بايد . نسخهء ديگر اينجانب گفتم بودن در اين مكانها صورت ندارد بايد . .