عرض كرده كه زنگهاى قاطر را بازكرده و همهمه در جمعيت نباشد ، سوار و بنه متفق گشته يك دفعه از آن تنگه بيرون روند و خود در اول تنگه
عبور از تنگه
عنان كشيده سواران را نگاه داشتم . خان بابا خان غلام پيشخدمت را با آن سوار بختيارى در دهنهء تنگه فرستادم كه قراولى كرده از اردوى خصم باخبر باشند .
اين جانب باتفاق والى آهسته آهسته در عقب آنها روان شديم قراول كه قريب بانتهاى تنگ رسيد بر بلندى آمده كلاه را برداشته اشاره كرد كه برگرديد و مراجعت كنيد . از همانجا عنان را پيچيده برگشتيم كه قراولها برگشته گفتند اردوى بسيارى بر دهنهء تنگ افتاده توپخانه و سرباز چنان دهنه تنگ را گرفتهاند كه باد شمال ياراى گذشتن را ندارد و به قدر دو هزار سرباز به نظر آمد كه در صحرا به جهت غارت اردوى شكسته گردش ميكردند و بازمانده اردو را جمعآورى مينمودند .
ازين خبر اينجانب حيران و مضطر مانده به سوار بختيارى گفتم كه سواى اين تنگه ديگر در اين حوالى راهى باشد ؟ گفت اگر بتوانيم
در برف و كوهستان بسوى اسفرجان
در وسط اين تنگه گردنهايست چنانچه برف راه بدهد آن گردنه را كه گذشتيم كوره راهى است همهجا در برف و جبال صعب ميرود تا « باسفرجان » گفتم در جلو باش كه اگر من در برف و هلاك شوم و اسبم بماند لامحاله پياده از آن راه خواهم رفت . والى را گفتم برادر من ميروم تو هم اگر ميائى بيا . والى فرياد برآورد راه نابلد پر از برف كجا ميروى ؟
قدرى تأمل كن تا ببينم چه مىشود . گفتم جاى تأمل نيست اينك تمام خلق گرفتار خواهند شد . اسب را حركت داده سوار بلد را جلو انداخته
سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: رضا قلى ميرزا نايب الاياله
ص١٠٠